بایگانیِ دستهٔ'داستان'

داستان نویس قهار کیه؟!

داستانویس های قهار، با توجه به دانسته های خود و تلاش برای ایجاد فضایی در ذهن و سپس پیاده سازی اون فضا روی کاغذ به صورت نوشته، داستانی را ایجاد میکنند. فرق بین یک داستان نویس خوب و بد دقیقا در دانسته ها، توانایی ایجاد فضاها، نحوه نگارش و توان قلم فرسائی است.
نحوه نگارش و قلم فرسائی جز مواردی هستند که به مرور زمان حاصل میشوند. و مثلا یه داستانویس نوجوان هم میتوانند نگارشی در حد اعلا داشته باشد. در مورد خلق و ایجاد فضاها برای هدایت کردن داستان باید فضایی که داستان درش سیر میکند، برای نویسنده کاملا روشن و از همه جنبه هایش با خبر باشد. این جنبه بیشتر به خلاقیت و استعداد یک فرد در داستان نویسی و خلق طرح یک داستان برمیگرده. ذهن بسیار خلاق است که میتواند فضایی نو ایجاد کند و داستانی را در اون فضا روایت کند. اما نکته مهم دانسته های یک نویسنده است. به نظر میاید تنها نکته ای که نمیشود یک فرد در مدت زمان کمی داستانویس قهاری شود همین «دانسته ها» باشد. یک داستان نویس خوب، جدایِ از فضا و سبک داستانش، باید علاوه بر اینکه در حوزه ادبیات تسلط کامل داشته، باید بر روانشناسی و تاریخ آشنا و تا حدودی مسلط باشد. دانسته ها در داستانویسی، در نگارش تاثیر مستقیم دارد. بازه لغات بیشتر، بکار بردن صحیح ضرب المثلها نمونه ای هستند از اینکه متن را جذاب تر، شیواتر کنند و نوشته رو در حد اعلا برساند. دانسته در ایجاد فضا تاثیر دارد. با توجه و علم به وجود انواع فضاها، میتوان فضای جدیدی با ترکیب از فضاهای موجود و یا خلق فضایی نو با توجه به دانسته ها ایجاد کرد و داستان را طرح ریزی کرد.

پ.ن: شاید در آینده در این مورد، در مورد شیوه نگارش داستانهای خودم، افشارگری کردم.

مشترک فید وبلاگ شوید…

یاد قدیما، یاد شاعریم!

خواننده های قدیمی اینجا، میدونند که من قبلا به صورت جدی تو کار داستان نویسی بودم و چند ماه پیش هم از این قضیه کشیدم بیرون. امروز یاد اون دوران افتاده بودم و یاد تلاشی که برای ساختن داستانی بر پایه ی شعری که گفته بودم، افتادم.
قضیه از این قرار بود که من چون به واج آرایی علاقه خاصی داشتم و راه تولید شعر اینجوری هم به نوعی کشف کرده بودم، تلاشم روی این بود که اول شعر را بگم و در واقع متناسب با محتوای شعر حاصله، داستانی جفت و جور کنم.
نمیخوام دیگه تو حوزه داستان نویسی وارد بشم. به همین دلیل دوست دارم ذوق خودتون را بگذارید پای این دو شعری که من همون روزا گفتم که به هم مرتبطتند و ببینید چه داستانهایی میشه از توش درآورد :)

شعر اول: پس، پاپاش،پاپاخ به سر، پارو کنون، تو پام میزد…

شعر دوم : پتک زدم، آن پاشکستم  صاحبش، پانصد و پنج زخم من زدم بر پایه اش

مشترک فید وبلاگ شوید…

درد مجهول

مردی تنها و بی‎کس با تنها دارایی‎اش، که چند تکه کاغذِ قلم خورده شده و چند کتاب مچاله شده بود، در دوردستی زندگی میکرد. تنها کاری که مطمئن بود بیشتر از دیگران بلد است، نویسندگی بود. سرد‎مزاج و بدعنق بود و با هیچ احدی نشست و برخواست نداشت. قلم عصبی و زهرماری داشت. به همین خاطر بود که شاید کسی سویش نمیامد.
روزی که او به قله‎ی ستوه و مسکنت همیشگی رسید، نامه‎ای نوشت و برای تمام دوستان خود به همراه عکس نیمرخ صورتش که با خنده‎ای همه را به مسخره گرفته بود، فرستاد. و در نامه‎اش چنین نوشته بود:

براستی نمیدانم، چرا هر بار دست به قلم میبرم، انگار که از قلمم زهر به جای جوهرِ تر بیرون میاید. هر خطی که مینویسم آکنده از درد و چرک و ناخوشیه. کدام درد، کدام دغدغه من را وادار به نوشتن میکند؟ کدام مورد ملول دور ولی آشنایست که قلمم را این گونه زخم‎خورده میکند؟ آیا هرگز نمیتوانم قلمی با رایحه‎ای سبز در دستم بگیریم و از دلخوشی‎ها، زیبایی‎ها و نگارک‎ها بنویسم. براستی چرا؟ مدتیست کژی و نادرستی در دفتر داستانم رسوخ کرده و چنان با قلمم محشور و ممزوج شده که به سختی میتوان باریکه‎ای از نور را از دور دید که رنگ امید و شادی به خود گرفته باشد. دفتر داستانم هم کم‎کم عادت کرده و با شوق بیشتری از قلم عریان و بی پرده‎ی غمخورده ام استقبال میکند. آیا این جریان شوم، جریانی ناتمام و بی‎پایانیست؟ چگونه توان جدا کردن این دو وجود به هم امیزه شده را دارم؟ آیا تا آخر این دو به هم وفادار و متکی خواهند بود؟ نه، نه، نمیخواهم اینچنین باشد. لعنت بر چنین ترکیبی که انسان را از کثافت و بدیمنی پر میکند و هر گونه تمایل به امید و سرزندگی را در خودش میمکد و از بین میبرد. راه برون‎رفت و جدایی این دو پیله‎ی گند و آشیانه‎ی بدشگونی چیست؟ آری، هر موردی هزینه و مکافاتی دارد که بابتش باید پرداخت. اما آیا صرف هزینه‎ی گزاف برای دوری و جدایی کافیست؟ کافی هم نباشد، تنها کاریست که با آن میتوانم خودم را از زیر بار نکبت و سیاهی عذاب آور، مقداری رهایی دهم.

شیخ نظام

«نظام نظمینه» نام شخصی بود که در شهری زیستن میکرد. به واسطه‌ی اسمش علاقه‌اش را کشف نمود. روزی که شیخ معظم، شیخ نظام، به وسیله ی اعتبارش القاب متعددی گرفته بود، وارد کافه‌ای شد و از مرد و زن بودند که نگاه‌ها را بسمتش دوخته بودند. شیخ که علت عمده شهرتش را شیرین جوابی سریع با رعایت واج‌آرایی و همگونی لغات و اصطلاحات میدانست با همان قبای چاک دار سرمه‌ای و کلاه نمدی کوچکی که بر سر داشت و با آن خشم همیشگی‌اش وارد کافه شد. به عادت معهود شخصی یافت میشد که از لابه لای جمع لغت یا عبارتی بگوید. پس، شخصی گفت : «سمباده».

نگاه ها به دهان شیخ بود تا شعری من باب سمباده بگوید. ناجوانمردان چونین لغتی سختی یافته بودند. و اینچنین قصد ضربه زدن به شیخ معظم را داشتند. اما شیخ نظام که دوست نداشت لکه ای سیاه در جوابدهی سریع خود داشته باشد، ناگهان خود را روی زمین رها کرد. به طوری که کلاه نمدی از سرش افتاد و آن عینک ته استکانی اش شکست. ناگاه زیر پیشخون سُم اسبی را دید. پس، برای جواب حاضر شد. چونکه شیخ معظم، نظام نظینه با الهام از موجودیات اطرافش شعری شیرین در جواب سخن و کلامی میداد. با دیدن این سُم، کم کم و به زور بلند شد. شکم بزرگش را پشت عبایش پنهان کرد. رو به جمعیت کرد و چنین  در پاسخ «سمباده» گفت:
سَم، سُم اسب و سمبوسه، چه آسون سمباده سازه
so، سمباده و سس و سکه همشون سردی سازه

با مشاهده حال نزار و این حاضرجوابی استادانه، کافه‌چیان به وجد آمدند و فریاد و کف شادی برای شیخ معظم، شیخ نظام سر دادند. در همین حین بود که از میان انبوه جمعیت شخص لاغراندام و قدبلندی بیرون آمد و انگار که شاخ غول را کج کرده باشد به شیخ نظام چنین گفت:
شیخ شیخا !، شاخ شیخی مخشکد، مگر با خشونت
خشتک‌ات‌ ای شیخ شاخ دار، خَش کن
شیخیت‌ات خشکید،
خشونت را در خشتکت‌ات خشک کن

به شیخ، چونان برخورد که خواست زمین و زمان را پاره کند و به آسمان رود و با نیروی فرازمینی با این موجود پرادعایی زود بازده به مقابله بپردازد. و چنین گفت:
مسکنت و سکوت سی‌ات ساده‌ست صادر
ساکی سوزن و سوسک سی‌ات ساده‌ست صادر

سپس شیخ بالای سکویی رفت و در شماتت این جوان پیرنما چنین گفت:
جَوٌ جنون در جوانان جاری‌ایست
جَوٌ جیغ و جنجال و جینگولری جاری‌ایست
جَوٌ جوانان، جَوٌ جنونی جاری‌ایست
جو بهر جوان بری،حنجره جغد جهنده‌ایست
جَو جوانٌ، جمع سماجت در جمعیتی‌ایست
جز آب جوب و juice و جیش ، جوابی نی‌ایست
جواب جوان، جواب بهر جَنگ نی‌ایست
جواب جهالت و جُک در جُنگ جوان‌ایست

با کرختی و رخوتی خاص از بالای سکو پایین آمد. و به خودش قول داد تا روزهای آخر زندگی‌اش کلامی دیگر در این رابطه نگوید. و گوی را به جوانان بسپرد. کتابی در این زمینه نوشت. و سپرد برایش بعد از مرگ به چاپ برسانند.

.

مشترک دائم فید وبلاگ شوید.

در صورتی که مایل هستید به اشتراک بگذارید: Balatarin Friendfeed Twitthis

هالو

سینه ستبر کردم، - خوب ؟
سخنی نو گفتم،  - از این اراجیفاتت ؟
باب دندونش شدم، - دیگه چی ؟
پاپی جونش شدم، محتاج و مدیونش شدم. - بسه دیگه، گل بیگیر اون گاله را.
اما چه میشود کرد که دل زن مانند ماهی لیز و سرنده است. - آره راست میگی. ولی در کل یه چی بگو، بگنجد.
{زد زیر خنده**، بعد، رو به من کرد و با غیظ غلیظ گفت: } - سفیل!، اون الان مال منه. توی‌ه پاپتی لایقش نبودی. من باب دندونش شدم، من پاپی جونش شدم، عشق تو همان بهتر در پستوی خیالت گرد و خاک بخورد. شب بخیر هالو.

**نحوه خندیدن : ابروها را بالا داد و چشمانش را بست. لبانش را اطراف دندانش حلقه کرد. تا انتها دهانش را باز کرد و از ته گلو هارهار تیرتیر خندید.

نمیدانم کِی و کجا بود، که شخص مجهولی آمد و درگوشم گفت:

هر رفتنی، رسیدن نیست    لیک برای رسیدن باید رفت
هر رسیدنی، وصال نیست    لیک گَهی، فراق به ز وصال

آن شب از لحاظ روحی شکننده، خشک و فرتوت بودم. رخت‌هامو کندم. حموم آب سرد رفتم. توی وان به زوار کاشی های مرمری حموم خیره، و تو افکار منقطع و ویرانه خودم غرق بودم. اومدم و لخت، ولو شدم روی تخت.

از آن شب، سرخورده و بیچاره        به دنبال عشقم و دنیایی آواره
دیدی که چطور دوست، دشمن؟    خنجر میکشد از پشت برمن؟
نمیشد باورم، این اولین یار        به این آسان پر زند از یاد و دیدار

آخرین یادداشت یک روانی، قبل از نفس آخر.

.

مشترک دائم فید وبلاگ شوید.

اگر مایل هستید، میتوانید این مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید : Balatarin Friendfeed Twitthis

شانتاژ یک بی‌سگ

شنیده بودم که پریشان دل، پریشان میکند هم صحبت خود را. اما باورم نمیشد.تا اینکه پسر نوح با بدان بنشست، خاندان نوبتش گم شد. بد رقم پریشان دل شدم. اما به خودم گفتم پسِ ِ هر نشیبی، فرازیست. و دم حکیمی را دیدم، حال ویرانم را دید و اینچنین گفت: پند گیر از مصائب دیگران، تا نگیرند دیگران از تو پند. به خود گفتم پند حکیم، عین صواب است و محض خیر.
تکلٌف چون نباشد، خوش توان زیست. پس، زندگیم بر وفق مراد شد.کارونسرایی به راه انداختم. کارم سکه شد. پولم از پارو هم بالاتر رفت. اما مال چون بسیار گردد کم شود آسودگی. و دم حکیمی را دیدم، حال ویرانم را دید و اینچنین گفت: مال است نه جان است که آسان بتوان داد.سخت تعجب کردم. به خود گفتم ما که رسوای جهانیم، غم عالم پشم است.سکه را بچسب که حیف است این تن سالم به زیر خاک رود.

سرمایه حیات امید است و آرزو. نه امید داشتم و نه به آرزو جونم میرسیدم.اما سعی هرکس به قدر همت اوست.در مورد آرزو دوستی بهم گفت: سگ را تو ز روی صاحبِ سگ بشناس. نظربه آنچه از فاسق ِ آرزو شنیده و دیده بودم. به نظرم آمد که تصدیق بی وقوف و سکوت وقوف داری که من دارم را او ندارد.
تو فکر مجادله با فاسق ِ آرزو نبودم. چون سنگ بی قیمت اگر کاسه زرین شکند، قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود.روزی دوباره به هدف مجاب نظر صاحب سگ به دیدارش رفتم. خیر، سودی ندهد موعظه بر تیره دلان.شرتم پرچم شد.سرمایه حیاتم به .. رفت.ببایست کاری میکردم.

آتش نکند رقص، اگر چوب نباشد. فاسق ِ آرزو بی پول و مسکین شد. آدم عاقل به نیشتر مشت میزنه؟ آخر، این شب، روز شد.آرزو، آرزویم را ساخت.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

مسکنت دنیا

پاهایم را درون آب سرد فرو میکردم. آب، پایم را با خودش میبرد. سخت صخره را بغل کرده بودم. حس میکردم امواج سهمگین آب از هر طرف به سمت من حمله ور میشوند.به آسمان نگاهی کردم. آخرین نگاه خورشید به زمین را حس کردم. جاییکه وجود ابرهای آسمان که مانند قطرات فشرده شده کف بر روی سفره ایی آبی رنگ به خود میلولیدند و اجازه دید زدن بیشتر را به خورشید نمیداند.
> خودم را رها کردم …..

.

به یاد آوردم روزی را، در انبوه سیاهی که جلوی دیدم را سد میکرد ذرات پراکنده نور از لابه لای درختان پیچ در پیچ ، آرام آرام فضای اطراف را بهتر و بیشتر نمایان میکرد. به جایی رسیدم که تا مرز خاصی نور مشخصی رسیده بود. انگار مرزکشی کرده بودند.درختان بلند سربه فلک کشیده اطراف نور را احاطه کرده بودند.دختری در بین این مرز نشسته بود و شانه هایش به شدت تکان میخورد.جلوتر رفتم، صدای اشکش با صدای سکوت مهیب، صدای دلخراشی را تولید کرده بود. جرات نکردم بهش نزدیکتر بشم. رفتم پشت یکی از درختان بلند سربه فلک کشیده و نظاره گر زجه های سوزناک اون دختر شدم. نفهمیدم چقدر وقت است که اینجا منتظر خبری هستم. نمیدونستم اون چقدر منابع اشکی داره که اینگونه آه میکشد. بالاخره بعد از مدتی بلند شد و سمت نور حرکت کرد و رفت. زمان به حالت سابقش نبود بطوریکه ناگفتنیه. خیلی زود در گذر بود.به خودم اومدم دیدم حتی از بین آخرین درختهای نمایان در این نور هم اثری از اون اثیری نبود. دوست داشتم رد پاهای اون دختر را بگیرم و برسم بهش. که ناگهان صدای شیون بلندی که از گریه ی دختری می آمد گوشم را متوجه سمت نور کرد. بی هوا شروع به دویدن کردم. به مرز نور که رسیدم صدای مهیب رعد و برقی آمد و بلافاصله آسمان وحشی شروع به باریدن کرد. دویدم. از ردپای پای قبلی میرفتم. رسیدم به جایی که دیگر اون ردپا معلوم نبود. گیاهان کوتاه قد و نور ضعیف نارنجی رنگ تشخیص جای پا را غیرممکن میساخت. نگاهی سرسری مرا متوجه بیشه ای بزرگ در میان انبوه درختان بلند و تودرتو کرد. صدای گریه ی بغضی گون مرا متوجه اون دختر کرد.در شیب کنار بیشه لخت به پهلو چمباتمه زده بود.و زمین را بغل میکرد.مانند کسی که از دل درد شدید به خود میپیچد. جرات نمیکردم نزدیک شوم. یه حس سمجی منا وادار میکرد به اون نزدیکتر بشم.
بدنش کاملا سرد بود. انگار دو روزه که مرده . کم کم نور جایش را به تاریکی میدهد. آرام موهای سیاه بلند لختش را به گوشه ای میزنم.آن ابروهای کشیده جادویی ، آن چشمان کاملا بسته ی اثیری و آن لبان قاچ خورده گوشتی، آن گونه ی شهوت آورش ، من را وادار کرد تا این جسم مقدس را به همین حال رها نکنم. نمیدانم چقدر گذشت . کنار او ساعتها خوابیدم. انگار کسی که سالها عاشقش بودم حالا باید ترکش کنم. …..

.

> گرگ و میش بود.ابرهای خاکستری برجسته همانند قطرات فشرده شده کف،درختهای بیجان بی برگ و خشکیده، بیشه ای سراسر علف و پوسیده،گیاهان ازهال رفته و فضایی مبهم و غمزده اطرافم را احاطه کرده بود.هیجانی ناگفتنی در محیط سرد و بیروح اطراف در پاهایم اثر میکرد.در کنارم اون اثیری را دیدم. که از خنده شانه هایش به شدت تکان میخورد.نای حرکت نداشت.لباسهایم را کندم -مثل اون-و به سمتش رفتم.

آری، من دیگر در دنیای خیالی و گیج آدمها نبودم. اون اثیری منا دنبال خودش به جایی کشانده بود که از فقر و مسکنت خبری نبود. دنیایی برای درک عشق و داشتن آروزهای خوب و دست یافتنی.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

عشق یکسویه،منزجرکننده روح

بغضی که تو گلوم گیر کرده بود داشت خفم میکرد.حس میکردم دستهایی استخوانی مدام گلوم را تا سرحد مرگ فشار میده.نگاه من از نامه ی روز جدایی او یه لحظه هم منا از یاد اون جدا نمیکرد. خسته ام.تحمل این اوقات بدون او مث تحمل بار سنگینی که هر بنی بشری را از پا درمیاره.آخر نمیدانم این عشق عمیق چجوری در من حلول کرده بود.

اولین بار توی یک کلوب با هم آشنا شدیم.اسمش سمانه بود.صورت ملیح و جذابی داشت،قد بلند و موهای بلوند ، خوش برخورد و مهربون. خلاصه روزی که اون گفت میخوام بیام ایران من تو کونم عروسی بود. تابستون وقتش خلوت تر بود و میتونست از دبی حتی به ایران هم بیاد.

***
مدتها گذشت، با هم بیرون میرفتند. کشش عشق سمانه نسبت به ناصر به صورت نامحسوس در جریان بود.وقتی روبروی هم میشنستند ناصر دستهای گرمش را لمس میکرد و قرنبه چشمهای سمانه به اندازه سکه 10 تومنی بزرگ میشد.
ناصر ، این شدت عشق را احساس نمیکرد. نمیدانم شاید از اول، رابطه را جدی نمیگرفته. شاید هم از این عشقی که بهش ابراز نمیشده اطلاع نداشته.
***

**
دوست داشتم، یعنی همیشه دوست داشتم که یه فردی باشه که بتونم بهش عشق بورزم. کسی که منا درک کنه. کسی که بتونم دوستش داشته باشم.حس و حرارتی که بین خودم و او میدیم غیرقابل وصف و تمام نشدنی به نظر میامد.ولی رفتارهای کودکانه و شاید هم از سر زور او بود که من همیشه خودم را تو سکوتم میشکستم.خودم و حرارت شدید عشقم را در تاریکی اعماق رابطه امان پنهان میکردم. ابرازش به قدری سخت و دشوار به نظر میامد که ترجیح میدادم این عشق تو این تاریکی جاودانه بشه.
روزهایی که با هم بیرون میرفتیم من کمتر میتونستم حالت معمولی داشته باشم.یه حس گیج و سمجی بود که ناگفتنیه و وقتی شدیدتر میشد که اون نمیتونست این عشق را توی من ببینه. ریچارگویی ومسخره بازی احمقانه ای که او داشت برای من جذاب بود. ولی از اینکه داشتم عشقم را تو این بودنهایِ بدون عشق دوسویه میکشتم ، عذاب شدیدی میکشیدم.خیلی شدید! مث این بود که یکی داره استخونهای بدنم را تک تک از قفسه سینه ام میشکنه و در میاره.
تنهای دوای دردم دوری بود. البته دوا نبود مسکن بود.دوری من از او، حداقل، آتش عشقم را سبک و نحیف میکرد.ولی تمام نمیشد.دلم میخواست بدون اطلاع برم، ولی اینطوری تاب نمیآوردم. …
**

من توی سمانه حسهای عجیبی میدیدم.خیلی ساکت و بیطاقت شده بود.بدنش داغتر از همیشه بود.اینا از حرارتی که وقتی روی تخت با هم بودیم حس میکردم.زیر دوش حموم مدام به دیوار خیره خیره نگاه میکرد.حالتهایی مث افسردگی و گوشه گیری داشت.اون روز به دهن جفتمون زهر شد.
شبِ همون روز دستشا گرفتم، نشست روی تخت. منم جلوی پاش زانو زدم.ازش یه لب گرفتم و دستما انداختم دور کمرش. تو آغوشش که بودم بهش گفتم سمانه! دیگه از من بدت میاد؟!. منا دیگه دوستم نداری؟!. که یهو دیدم بغضش ترکید.شدت اشکی که داشت مث ترکیدن سدی بود که از شدت حجم عظیم آب ناگهانی،سیلی بزرگ توی مجرای رودخونه در جریان بیافته. نمیدونم این همه اشک را از کجا آورده بود!

**
شکنجه ی شدیدی میشدم. مثل تحمل کردن درد رنجور و شدیدی بود که جبرِ سکوت مجبور به خفقان و ناتوانی در فریاد زدن میکرد.سراسراون شب را گریه کردم. توی خودم. یادم نیست چند ساعت بود. اصلا یادم نیست. تنها مسکن، جدایی و دیده نشدنش بود. مدام به خودم میگفتم لعنت به عشق، لعنت به عاشقی، لعنت به من، لعنت به اون… زمین و زمان را نفرین میکردم.خودم و حتی عشقم را! شیدایی غلیظی توی وجودم هویدا بود.چشمهایم کدر شده بودند. شکنجه ایه که فقط عاشق میداند و بس.
گرگ و میش بود. رفتم تو حموم تصمیم را عملی کنم. خودکشی. وان را پر اب کردم. خواستم خودم را خفه کنم.اما چند باری تلاش کردم،نشد.میدونستم نمیشه اینطوری خودکشی کرد. اما راه بهتری به ذهنم نمیرسید.یاد قرصهایی که توی کابینت بود افتادم. ولی شنیده بودم که قرص زیاد، عامل مرگ آنی نیست. و دیگه نمیخواستم بیش از این زجر را متحمل بشم. هیچ راهی به ذهنم نمیرسید.با دستان لرزان نامه ی آخر را نوشتم. خودم را توی آینه دیدم.گودی عمیق و سیاهی پا چشمم میدیدم.فضای مرگ کل وجودم را احاطه کرده بود. دلم میخواست بمیریم. …
**

***
صبح روزی که سمانه خودکشی کرده بود.ناصر سعی کرد یه جنازه را زنده کنه. اما روحی که از عشقِ عشقش منزجر و خسته شده بود دیگر در اون جسم وجود نداشت.فقط و فقط نامه ای که اون از خودش برای ناصر گذاشته بود، از او باقی مانده بود.
***

انگار روحش در من حلول کرده بود.اشک عشق برایم جاری شد.و خودداری از بروز این حالت منا به جنون میکشید.نمیدانم چطور میشه یه کسی میتونه مث من در این حد پست باشه که کسی به خاطر عشقش نسبت به من و عدم توجه خودآگاهم نسبت به او، منجر به خودکشی اون بشه.نامه ای که نوشته بود را دیگر از بر بودم.فشار نبود اون و عشق خسته ام منا از یه قاتل بیشتر تو منگنه میگذاشت. تحمل این همه سنگینی و عدم قبول نبود او برایم در حد مرگ سخت و باورنکردنی بود.

عشق تورو چنانت کند
که ندانی چونان چنین شدی

*** شخص ثالث،واقف بر داستان | ** از دید سمانه(دختر عاشق پیشه)


ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed


مشترک فید شوید !

RSS گودر

  • ترميناتور ۲:روز داوري ( بعد سوم ) اکتبر 30, 2011
    سارا کانر : اگر ماشين نابودگر ميتونه معنيه انسانيت رو بفهمه،  شايد ما هم بتونيم.
    info@moviemag.ir (Moviemag)
  • ارتباط استادان ایرانی با Elsevier ممنوع شد! اکتبر 20, 2011
    ایرنا نوشت: پايگاه علمي Elsevier بر اساس راي اكثريت روساي دانشگاه ها و اعضاي بلندپايه وزارت علوم، تحقيقات و فناوري تحريم شد و هيات مميزي دانشگاه ها درصورت مشاهده مقالات علمي در اين پايگاه امتياز پديدآورندگان را منفي و صفر قلمداد خواهد كرد. به گزارش خبرنگار علمي ايرنا اين مصوبه به پيشنهاد ‘فرهاد رهبر’، رييس دانشگاه تهران در جلسه هم انديشي روساي دانشگاه هاي كش […]
    admin
  • 5 تفاوت بزرگ سینمای ایران با هالیوود! اکتبر 22, 2011
    سینمای ایران به تازگی عادت بسیار بدی پیدا کرده و آن اینکه خودش را دائما با هالیوود مقایسه می کند!. بدون مقدمه قصد دارم در این مطلب کوتاه به 5 مورد از تفاوت های آشکار سینمای ایران و هالیوود اشاره کنم تا شما خوانندگان عزیز هم بیشتر با این اختلافات آشنا شوید. در پایان تقاضا دارم اگر کسی اختلافات دیگری شناسایی کرده ( که مطمئنا وجود دارد ) در قسمت نظرات آن را بیا […]
    info@moviemag.ir (Moviemag)
  • 771 - دیکتاتور بمثابه‌ی ققنوس: به بهانه‌ی مرگ دیکتاتور لیبی اکتبر 21, 2011
    در لحظه‌ای که دیکتاتوری آدمکش به فجیع‌ترین شکل کشته می‌شود، با دو احساس مواجه می‌شوی: احساس آرامش یا شاید لذت از مرگ دیکتاتور و احساس انزجار یا شاید ترس از وحشیگری قاتلانشپایین کشاندن دیکتاتورها لذت‌آور است اما بحث درباره‌ی آن روی سکه‌ی دیکتاتورهاست. دیکتاتورها مروج «کینه» اند و با این کار، گرچه خود را از میان می‌برند، استمرار «دیکتاتوری» را تضمین می‌کنندخشو […]
    کدئین
  • نجات سرباز ریان ( بعد سوم ) اکتبر 20, 2011
    میلر ( رو به ریان ) : یادت باشه همیشه طوری زندگی کنی که ارزش کاری را که برات انجام شد داشته باشی.
    info@moviemag.ir (Moviemag)
  • کازابلانکا ( بعد سوم ) اکتبر 18, 2011
    لازلو : نمی‌دونم می‌دونین که دارین سعی می‌کنین از خودتون فرار کنید و هیچوقت هم موفق نمی‌شین!
    info@moviemag.ir (Moviemag)
  • ابر نرم افزار جامع یکپارچه انقلابی صنعتی-اداری فارسی! اکتبر 11, 2011
    اخیرا در برخی از خبرگزاری ها مطالب جالبی منتشر می شود که من نام آنرا رپرتاژ آگهی مجانی یا به عبارتی توهین به شعور خوانندگان این خبر گزاری ها می دانم. چراکه چطور ممکن است یک خبر در این همه خبرگزاری منتشر شود و کسی نپرسد که موضوع چیست و گردانندگان این بساط هم به بیسوادی جامعه مهندسان بخندند؟ و اما اصل مطلب : http://www.irna.ir/NewsShow.aspx?NID=30567709 http:/ […]
    احسان
  • اون روزا ما دلی داشتیم اکتبر 2, 2011
    اینا که برن کلی کار می‌ریزه سر همه. فیلمایی که دوست داریم باید دوباره ساخته شن. بیضایی باید مسافران رو دوباره بسازه، اصغر باید یه بار دیگه جدایی نادر از سیمین رو ببره جلو دوربین. نادر بتونه ترمه رو بغل کنه. موهای قرمز سیمین تو خونه زیر روسری نباشه. ببینیم که چه جوری موقع بستن موهاش، کلافه‌س. استیصال بعضی وقتا موقع بستن مو خوب خودشو نشون می‌ده. باید رو پرده ت […]
    مرضیه رسولی

توییتر

خـطا: خواهشمندیم مطمئن شوید که حساب توییتر عمومی است.

برترین مطالب

    Top Rated

    آمار

    • 13,268 hits

    لایک‌خور فید فیدبرنریم

    به 1 مشترک دیگر بپیوندید


    دنبال‌کردن

    هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.