یکی از آرزوهام این بوده که برم یه شهر خیلی کوچیک تو اروپا، که نه ایرانی توش باشه و نه کلا جمعیت زیادی داشته باشه، اما در عین حال باصفا و رو به دریا. در کنار دریا یه ویلا داشتم که به طور خاص سونایِ خشکی داشت که رویَش به تلاطم دریا بود و در هوای ابری که مدام باد، درختانِ نخل رو کج میکند در حالیکه صدای موزیکِ خفیف رومانتیکی از اتاق کارم میاید دستم را عاشقانه در دستان دوستدخترم بگیرم و در حین اینکه آروم به صدای زمزمهی آهنگی که میخونه گوش میدم، بهآرومی یه بغلی شراب بخورم و به روزگارم بیاندیشم. برایش با فندکِ زیپوم سیگارش را و برایم، پیپم را روشن بکند. و در حالیکه تهماندهی لیوان شرابم را مینوشد به روزگارمان بیاندیشیم.
نوشتههایی که برچسب 'امید' خوردهاند
توهم امید تا واقعبینی
منتشر شده در ژانویه 16, 2010 مینیمال و حکایت 22 دیدگاهبرچسبها: معتاد, واقع بینی, واقعیت, کوکائین, امید, اِکس, اعتیاد, توهم, حقیقت, خودکشی
فرق یه آدم توهمی با یه آدم واقعبین در کیفیت «امید»شونه. واقعبین، خستهست، چون به درک صحیح منطقی از اطرافش رسیده و به هیچی دل نمیبنده و از همه چیز ناامیده. آدم توهمی اون چیزی رو که فکر میکنه، میبینه و کمتر با حقیقت محض سروکار داره و طبیعتا امیدش بیشتر… برای فرار از واقعیت باید توهمی بود. باید مواد مصرف کرد، باید کوکائین اسنیف کرد و اِکس خورد وگرنه در حلقه تکرار واقعیتها میافتیم و غرق میشویم، از دنیا و زندگی وازده میشویم و در نهایت خودکشی میکنیم…
مشترک فید وبلاگ شوید…
روزنوشت[امید، موزیک داخلی، Review فیلم]
منتشر شده در اکتبر 13, 2009 غیره 2 دیدگاهبرچسبها: review, موزیک, موزیک ایرونی, آلبوم موسیقی, امید, حس فیلم
- من باب امید، در این وبلاگ قبلاها صحبت کردم. حالا چه از جنبه مثبتش چه منفیش. به نظرم امید داشتن، اخرین ذخیره کارآمد یه انسان در زندگیه. یعنی بعد از اینکه امید واقعا نابود شد. زندگی دیگه معنا نمیده. مث قدم زدن بی هدف در جاده ای سرد و بی روح. شاید با نداشتن امید خیلیا زندگی میکنند. اما اون زندگی یک خودفریبی بیش نیست. با دلخوشکنک های سطحی و در پی گذراندن زمان، روز را شب میکنند. در عوض کسی که واقعا امیدوار زندگی میکند، روزی به آن هدفی که به رسیدنش امید دارد، میرسد. شاید دیر، اما آخر میرسد.
- چند تا آلبوم نسبتا خوب در این هفته به بازار موسیقی ایران اومد. مثلا محسن نامجو به نام آخ یا بهنام صفوی به نام عشق من باش و چند تای دیگه. اما در ادامه ی این فصل پاییز قراره آلبومهای خیلی پرکاری عرضه بشه. مثلا آلبوم ژاکت از محسن چاوشی یا علی اصحابی به نام تو راست میگی یا مثلا رضا صادقی به نام یکی بود، یکی نبود و یا علی عبدالمالکی، سهیل جامی و احسان غیبی و شاید محسن یگانه به نام تابوت!. میخوام بگم فصل پرباریه از لحاظ موسیقی ایرانی داخلی
- چند روزه که فیلم درست و درمون ندیدم. اخیرا رو آوردم به Review کردن. بدین معنی که با جلو زدن فیلم، فیلم را دیدن. یعنی فیلم دو ساعته را بشه تو ده دقیقه دید و پلات فیلم را بتونی حدودا درک کنی. البته ریویو کردن غالبا خاصه فیلمهای ضعیف هستند. با اینکه فیلمهای جدید و با کیفیت بالایی دارم، اما حس دیدن فیلم نیست. مثلا فیلمهای Transformers 2، Terminator 4، G-force و… که کلی دنبال دیدنشون بودم ولی همین که دستم رسید، زرتشون عمصور شد.
ناامیدی در امید
منتشر شده در سپتامبر 5, 2009 مینیمال و حکایت 2 دیدگاهبرچسبها: مینیمال, مریض, مرگ, نگرانی, ناامیدی, هراس, وحشت, امید, اضطراب, تنها, ترس, زوال
ترس، اضطراب، وحشت، هراس و نگرانی در افکار و روانش ریشه دوانیده بود. او محکوم به زوال بود و هر لحظه رو به اضمحلال میرفت. آخر اوتنها، مریض و بی مصرف بود. اما شکست و مرگ را بر خود تسلیم نکرد. کمر همت بست. امید هدفش شد، پشتکار وسیله اش. تاخت و تاخت. ولی دست آخر مرد.
درد
منتشر شده در ژوئن 17, 2009 مینیمال و حکایت 2 دیدگاهبرچسبها: لذت, مینیمال, امید, ارزش زندگی, بیضه درد, تسکین درد, دل درد, درد, زندگی
خواباند زیر بیضه ام. بشکند پاهایش. از حال رفتم. دلپیچش و بیضه درد، دو درد سخت و جان درآور. هرچه میگذشت به دل دردم می افزایید. زانوهایم را بغل کرده بودم و روی زمین به خودم میپیچیدم. درد فراموش نشدنی داشت. بعد از ساعتی که آرام دردش به تسکین میرفت، یک حس فرازمانی مرا گرفت. حسی که به انسان روحیه و امید به زندگی میدهد بطوریکه ارزش و قدر زندگی را بهتر درک میکند. حالتیکه که انسان با خودش قول میدهد از فرصتهایش بهتر استفاده کند. بعد دوباره درد تکرار میشود.
مدعی
منتشر شده در مه 27, 2009 مینیمال و حکایت 3 دیدگاهبرچسبها: مدعی, یار, کوچه-بازار, امید, ادعا, توانایی, حکایت, ضایع شدن
اون زمونی که گفتم پیاده شو باهم بریم، هی گفتی اگه پاش بیفته و یه پَ پَ هم گیرمون بیاد میدیمش به تو. تا مثل تاپالههای پاراشوت، با اون بنز افغانیت ببریش بیق آباد.
با دنده سنگین رفتی. ازت سبقت گرفتم. اومدی جلوم بوق بزنی. بهت گفتم برو دیروز بیا.
وقتی دیدیش، رفتی تو کَفِش، گفتی آخه باغت آباد، تویه بیاتیکت چطور چنین باقلوایی؟
پس، پودر شدی، دیگه هم پیدات نیست.
دیدگاههای تازه