«نظام نظمینه» نام شخصی بود که در شهری زیستن میکرد. به واسطهی اسمش علاقهاش را کشف نمود. روزی که شیخ معظم، شیخ نظام، به وسیله ی اعتبارش القاب متعددی گرفته بود، وارد کافهای شد و از مرد و زن بودند که نگاهها را بسمتش دوخته بودند. شیخ که علت عمده شهرتش را شیرین جوابی سریع با رعایت واجآرایی و همگونی لغات و اصطلاحات میدانست با همان قبای چاک دار سرمهای و کلاه نمدی کوچکی که بر سر داشت و با آن خشم همیشگیاش وارد کافه شد. به عادت معهود شخصی یافت میشد که از لابه لای جمع لغت یا عبارتی بگوید. پس، شخصی گفت : «سمباده».
نگاه ها به دهان شیخ بود تا شعری من باب سمباده بگوید. ناجوانمردان چونین لغتی سختی یافته بودند. و اینچنین قصد ضربه زدن به شیخ معظم را داشتند. اما شیخ نظام که دوست نداشت لکه ای سیاه در جوابدهی سریع خود داشته باشد، ناگهان خود را روی زمین رها کرد. به طوری که کلاه نمدی از سرش افتاد و آن عینک ته استکانی اش شکست. ناگاه زیر پیشخون سُم اسبی را دید. پس، برای جواب حاضر شد. چونکه شیخ معظم، نظام نظینه با الهام از موجودیات اطرافش شعری شیرین در جواب سخن و کلامی میداد. با دیدن این سُم، کم کم و به زور بلند شد. شکم بزرگش را پشت عبایش پنهان کرد. رو به جمعیت کرد و چنین در پاسخ «سمباده» گفت:
سَم، سُم اسب و سمبوسه، چه آسون سمباده سازه
so، سمباده و سس و سکه همشون سردی سازه
با مشاهده حال نزار و این حاضرجوابی استادانه، کافهچیان به وجد آمدند و فریاد و کف شادی برای شیخ معظم، شیخ نظام سر دادند. در همین حین بود که از میان انبوه جمعیت شخص لاغراندام و قدبلندی بیرون آمد و انگار که شاخ غول را کج کرده باشد به شیخ نظام چنین گفت:
شیخ شیخا !، شاخ شیخی مخشکد، مگر با خشونت
خشتکات ای شیخ شاخ دار، خَش کن
شیخیتات خشکید،
خشونت را در خشتکتات خشک کن
به شیخ، چونان برخورد که خواست زمین و زمان را پاره کند و به آسمان رود و با نیروی فرازمینی با این موجود پرادعایی زود بازده به مقابله بپردازد. و چنین گفت:
مسکنت و سکوت سیات سادهست صادر
ساکی سوزن و سوسک سیات سادهست صادر
سپس شیخ بالای سکویی رفت و در شماتت این جوان پیرنما چنین گفت:
جَوٌ جنون در جوانان جاریایست
جَوٌ جیغ و جنجال و جینگولری جاریایست
جَوٌ جوانان، جَوٌ جنونی جاریایست
جو بهر جوان بری،حنجره جغد جهندهایست
جَو جوانٌ، جمع سماجت در جمعیتیایست
جز آب جوب و juice و جیش ، جوابی نیایست
جواب جوان، جواب بهر جَنگ نیایست
جواب جهالت و جُک در جُنگ جوانایست
با کرختی و رخوتی خاص از بالای سکو پایین آمد. و به خودش قول داد تا روزهای آخر زندگیاش کلامی دیگر در این رابطه نگوید. و گوی را به جوانان بسپرد. کتابی در این زمینه نوشت. و سپرد برایش بعد از مرگ به چاپ برسانند.
.
مشترک دائم فید وبلاگ شوید.
دیدگاههای تازه