بایگانیِ مارس 2009

شانتاژ یک بی‌سگ

شنیده بودم که پریشان دل، پریشان میکند هم صحبت خود را. اما باورم نمیشد.تا اینکه پسر نوح با بدان بنشست، خاندان نوبتش گم شد. بد رقم پریشان دل شدم. اما به خودم گفتم پسِ ِ هر نشیبی، فرازیست. و دم حکیمی را دیدم، حال ویرانم را دید و اینچنین گفت: پند گیر از مصائب دیگران، تا نگیرند دیگران از تو پند. به خود گفتم پند حکیم، عین صواب است و محض خیر.
تکلٌف چون نباشد، خوش توان زیست. پس، زندگیم بر وفق مراد شد.کارونسرایی به راه انداختم. کارم سکه شد. پولم از پارو هم بالاتر رفت. اما مال چون بسیار گردد کم شود آسودگی. و دم حکیمی را دیدم، حال ویرانم را دید و اینچنین گفت: مال است نه جان است که آسان بتوان داد.سخت تعجب کردم. به خود گفتم ما که رسوای جهانیم، غم عالم پشم است.سکه را بچسب که حیف است این تن سالم به زیر خاک رود.

سرمایه حیات امید است و آرزو. نه امید داشتم و نه به آرزو جونم میرسیدم.اما سعی هرکس به قدر همت اوست.در مورد آرزو دوستی بهم گفت: سگ را تو ز روی صاحبِ سگ بشناس. نظربه آنچه از فاسق ِ آرزو شنیده و دیده بودم. به نظرم آمد که تصدیق بی وقوف و سکوت وقوف داری که من دارم را او ندارد.
تو فکر مجادله با فاسق ِ آرزو نبودم. چون سنگ بی قیمت اگر کاسه زرین شکند، قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود.روزی دوباره به هدف مجاب نظر صاحب سگ به دیدارش رفتم. خیر، سودی ندهد موعظه بر تیره دلان.شرتم پرچم شد.سرمایه حیاتم به .. رفت.ببایست کاری میکردم.

آتش نکند رقص، اگر چوب نباشد. فاسق ِ آرزو بی پول و مسکین شد. آدم عاقل به نیشتر مشت میزنه؟ آخر، این شب، روز شد.آرزو، آرزویم را ساخت.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

Advertisements

مسکنت دنیا

پاهایم را درون آب سرد فرو میکردم. آب، پایم را با خودش میبرد. سخت صخره را بغل کرده بودم. حس میکردم امواج سهمگین آب از هر طرف به سمت من حمله ور میشوند.به آسمان نگاهی کردم. آخرین نگاه خورشید به زمین را حس کردم. جاییکه وجود ابرهای آسمان که مانند قطرات فشرده شده کف بر روی سفره ایی آبی رنگ به خود میلولیدند و اجازه دید زدن بیشتر را به خورشید نمیداند.
> خودم را رها کردم …..

.

به یاد آوردم روزی را، در انبوه سیاهی که جلوی دیدم را سد میکرد ذرات پراکنده نور از لابه لای درختان پیچ در پیچ ، آرام آرام فضای اطراف را بهتر و بیشتر نمایان میکرد. به جایی رسیدم که تا مرز خاصی نور مشخصی رسیده بود. انگار مرزکشی کرده بودند.درختان بلند سربه فلک کشیده اطراف نور را احاطه کرده بودند.دختری در بین این مرز نشسته بود و شانه هایش به شدت تکان میخورد.جلوتر رفتم، صدای اشکش با صدای سکوت مهیب، صدای دلخراشی را تولید کرده بود. جرات نکردم بهش نزدیکتر بشم. رفتم پشت یکی از درختان بلند سربه فلک کشیده و نظاره گر زجه های سوزناک اون دختر شدم. نفهمیدم چقدر وقت است که اینجا منتظر خبری هستم. نمیدونستم اون چقدر منابع اشکی داره که اینگونه آه میکشد. بالاخره بعد از مدتی بلند شد و سمت نور حرکت کرد و رفت. زمان به حالت سابقش نبود بطوریکه ناگفتنیه. خیلی زود در گذر بود.به خودم اومدم دیدم حتی از بین آخرین درختهای نمایان در این نور هم اثری از اون اثیری نبود. دوست داشتم رد پاهای اون دختر را بگیرم و برسم بهش. که ناگهان صدای شیون بلندی که از گریه ی دختری می آمد گوشم را متوجه سمت نور کرد. بی هوا شروع به دویدن کردم. به مرز نور که رسیدم صدای مهیب رعد و برقی آمد و بلافاصله آسمان وحشی شروع به باریدن کرد. دویدم. از ردپای پای قبلی میرفتم. رسیدم به جایی که دیگر اون ردپا معلوم نبود. گیاهان کوتاه قد و نور ضعیف نارنجی رنگ تشخیص جای پا را غیرممکن میساخت. نگاهی سرسری مرا متوجه بیشه ای بزرگ در میان انبوه درختان بلند و تودرتو کرد. صدای گریه ی بغضی گون مرا متوجه اون دختر کرد.در شیب کنار بیشه لخت به پهلو چمباتمه زده بود.و زمین را بغل میکرد.مانند کسی که از دل درد شدید به خود میپیچد. جرات نمیکردم نزدیک شوم. یه حس سمجی منا وادار میکرد به اون نزدیکتر بشم.
بدنش کاملا سرد بود. انگار دو روزه که مرده . کم کم نور جایش را به تاریکی میدهد. آرام موهای سیاه بلند لختش را به گوشه ای میزنم.آن ابروهای کشیده جادویی ، آن چشمان کاملا بسته ی اثیری و آن لبان قاچ خورده گوشتی، آن گونه ی شهوت آورش ، من را وادار کرد تا این جسم مقدس را به همین حال رها نکنم. نمیدانم چقدر گذشت . کنار او ساعتها خوابیدم. انگار کسی که سالها عاشقش بودم حالا باید ترکش کنم. …..

.

> گرگ و میش بود.ابرهای خاکستری برجسته همانند قطرات فشرده شده کف،درختهای بیجان بی برگ و خشکیده، بیشه ای سراسر علف و پوسیده،گیاهان ازهال رفته و فضایی مبهم و غمزده اطرافم را احاطه کرده بود.هیجانی ناگفتنی در محیط سرد و بیروح اطراف در پاهایم اثر میکرد.در کنارم اون اثیری را دیدم. که از خنده شانه هایش به شدت تکان میخورد.نای حرکت نداشت.لباسهایم را کندم -مثل اون-و به سمتش رفتم.

آری، من دیگر در دنیای خیالی و گیج آدمها نبودم. اون اثیری منا دنبال خودش به جایی کشانده بود که از فقر و مسکنت خبری نبود. دنیایی برای درک عشق و داشتن آروزهای خوب و دست یافتنی.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

تبریک عید

یه قطره توان ضدیت با جهت موجی از آب را ندارد. کاشکی توان آن را داشته باشیم که به مقابله با بدی بپردازیم. حتی اگر جریان جهت به سمت ما نبود.
با این آرزوی بزرگ به دیدار سال جدید میرویم. امید است که تمامی تبریکاتی که از این ور و انور میشنویم مورد توجه قرار گیرد. و نه فقط از روی شنیدن از این گوش و در کردن ز گوش دیگر.

7seen-s
عید نوروز بر ایرانیان اصیل و راستین مبارک باد!

پی نوشت : کمی در ارتباط با این پست دوست خوبم، ایمان خان گل

چهارشنبه سوری،خاطرات و احساسات

بیست و هفتم اسفند امسال جشن باستانی چهارشنبه سوریه(در اصفهان به چهارشنبه سرخی هم معروفه). که حتما هم میدونید.آخرین شب سه شنبه سال- که در واقع آخرین چهارشنبه از نگاه قمری میشه؛ چونکه تو قمری غروب آفتاب را به جای نیمه شب ما، شروع روز بعد حساب مکنه- ملت میریزند بیرون و کلی هم کیف و هال میکنند. من این سنت تغییر یافته را چندسالی است متوالیا پیگیرش هستم. در این مطلب کمی از خاطرات و دانسته های  ضروری سنت چهارشنبه سوری میگم. خوشحال میشم اگر بدونم و بدونیم که شما چهارشنبه سوری چه میکنید؟!

تو ایام دوری – بعد از اسلام- خرافه ای بوده که همه ملت معتقد بودند چهارشنبه روز نحسیه. عینا مث 13 که گویا این عدد به نحسی بیشتر شهره است. مثلا میگفتند چهارشنبه دیدار مریض نریم، یا مثلا مسافرت نریم و از این خرافه هایی که از اعراب به ایران اومده. جمله معروفی که فک کنم هنوز هم ملت ازش استفاده میکنند «زردی من از تو،سرخی تو از من» که در واقع هدف از بیان این جمله در قدیم برای از بین بردن بیماریهای و بدبختیهای سال پیش به وسیله آتش بوده.و اصولا به همین منظور آتش روشن میکند. بعضی از سنتهای مرسوم این جشن پرشکوه سابق این بوده که تو کوزه آب و سکه میریختند،و میشکستند. اسفند دود میکرند. دروه آتیش و در محفل دوره هم آجیل میخورند و فال میگرفتند. و حتی فال گوش وامیستادن. که مثلا حرف فلان کس را گوش کنند ببینند چی گفته و براساس تفاسیری که از یه جاشون در میارند نسبت به سال آینده شون تصمیم بگیرند.

من به شخصه چیزی که از این چهارشنبه سوری ها دیدم خیلی متفاوت با اون سنتهایی بوده که براساس اون چهارشنبه سوری به وجود اومده. مسلم است که افراد کمی در مورد علت برگزاری این شب به درستی آگاهی دارند. چون اگر آگاهی داشتند اونا به این شدت تغییرش نمیدادند.

کلا روال این شب در چندین سال اخیر بیشتر شبیه موش و گربه بازی بوده.که فلان فرد به اصطلاح شرور یه ترقه خفن میزنه یا یه آتش خوف درست میکنه و فلان ماموران به دنبال کشف هویت و بازداشت اون فرد راه میافتند! البته در این دو سه سال اخیر این شدت کمتر شده. چون هدف رژیم(حکومت) ریشه کنی از این سنت بود. اما همه ما میدونیم که اگر چیزیا بخوان پنهان کنند. همه تازه تشنه اش میشند. و همینطور هم شد. و شدیدتر شد. تا جایی که در این سالهای اخیر،نیروی انتظامی جاهای مخصوصی را برای تفریح راه انداخته، که هم کنترل شده باشه. و هم خطرش کمتر باشه. و حتی در آتشنشانی ها و مراکز فروش رسمی دولت، ترقه های کبریتی بیخطر! هم فروش میرسانند. چندین کار دیگه ای  دولت برای کنترل این شب میکنه.مثلا استفاده از برنامه های به اصطلاح آموزنده و دلخراش از پربیننده ترین رسانه کشوری.که طبیعتا بر روی پدر مادرها تاثیر شگرفی میگذاره.

خاطراتی که در این سالها من از این شب دارم. اکثرا جذاب و به یاد ماندنی بودند.مثلا گزمه ای راه افتادیم با چندی از بچه های شرور! و کف خیابونهای شهر شروع میکردیم ترقه زدن. یه عده گزمه هم اونوره خیابون بودند. که روی غورت افتاده بودیم. اونا بزن و ما بزن. یه عدد الگانس با چندین سرباز که فک کنم تازه کار هم بودند از ماشین پیاده شدند. و دنبال ما افتادند. ما هم که نترس! واستادیم. من از ترس داشتم سکته میزدم!. یه مشت ترقه هم دستم بود. شنیده بودم اگه بگیرند تا 13 عید توی بندیم. یکمی از ترقه ها رو ریختم توی جوب که کنارم بود. اما بقیه اش را حیفم اومد. ریختم تو جوراب و کفشم. اما تا دیدند ما گزمه ای نترس و بیخطریم ولمان کردند. البته دو نفر از اشرار را گرفتند و یکیشان که تا 6 ماه تو بند بود. بعد از یه ساعت که ترقه ها را درآوردم اکثرا خیس و وارفته شده بودند.

خاطره ای خیلی خاص نیست که بتعریفم. چون میدونم این چیزهایی که من دیدم. در سطح عادی اش را همه اونایی که رفتند، دیدند.

در پایان دوست دارم دعوت کنم از آجرپارهیک مهندس خستهتوهم نامه –  نوشته های بی پایانصحبت (سروش)نانوا –  ساحلادومید – حکیمه – یکی بود،یکی رفته بود(آرمیتا)عبیدهدی که چهارشنبه آخر سال خودشونا چطور میگذارنند؟! و احیانا اگر خاطره ی جذابی دارند بتعریفند. همچنین از تمامی افرادی که در بالا نوشته نشدند و این مطلب را میخونند دعوت میکنم اگر چیزی هست بگند و حتما در زیر این مطلب لینک میدم.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

عشق یکسویه،منزجرکننده روح

بغضی که تو گلوم گیر کرده بود داشت خفم میکرد.حس میکردم دستهایی استخوانی مدام گلوم را تا سرحد مرگ فشار میده.نگاه من از نامه ی روز جدایی او یه لحظه هم منا از یاد اون جدا نمیکرد. خسته ام.تحمل این اوقات بدون او مث تحمل بار سنگینی که هر بنی بشری را از پا درمیاره.آخر نمیدانم این عشق عمیق چجوری در من حلول کرده بود.

اولین بار توی یک کلوب با هم آشنا شدیم.اسمش سمانه بود.صورت ملیح و جذابی داشت،قد بلند و موهای بلوند ، خوش برخورد و مهربون. خلاصه روزی که اون گفت میخوام بیام ایران من تو کونم عروسی بود. تابستون وقتش خلوت تر بود و میتونست از دبی حتی به ایران هم بیاد.

***
مدتها گذشت، با هم بیرون میرفتند. کشش عشق سمانه نسبت به ناصر به صورت نامحسوس در جریان بود.وقتی روبروی هم میشنستند ناصر دستهای گرمش را لمس میکرد و قرنبه چشمهای سمانه به اندازه سکه 10 تومنی بزرگ میشد.
ناصر ، این شدت عشق را احساس نمیکرد. نمیدانم شاید از اول، رابطه را جدی نمیگرفته. شاید هم از این عشقی که بهش ابراز نمیشده اطلاع نداشته.
***

**
دوست داشتم، یعنی همیشه دوست داشتم که یه فردی باشه که بتونم بهش عشق بورزم. کسی که منا درک کنه. کسی که بتونم دوستش داشته باشم.حس و حرارتی که بین خودم و او میدیم غیرقابل وصف و تمام نشدنی به نظر میامد.ولی رفتارهای کودکانه و شاید هم از سر زور او بود که من همیشه خودم را تو سکوتم میشکستم.خودم و حرارت شدید عشقم را در تاریکی اعماق رابطه امان پنهان میکردم. ابرازش به قدری سخت و دشوار به نظر میامد که ترجیح میدادم این عشق تو این تاریکی جاودانه بشه.
روزهایی که با هم بیرون میرفتیم من کمتر میتونستم حالت معمولی داشته باشم.یه حس گیج و سمجی بود که ناگفتنیه و وقتی شدیدتر میشد که اون نمیتونست این عشق را توی من ببینه. ریچارگویی ومسخره بازی احمقانه ای که او داشت برای من جذاب بود. ولی از اینکه داشتم عشقم را تو این بودنهایِ بدون عشق دوسویه میکشتم ، عذاب شدیدی میکشیدم.خیلی شدید! مث این بود که یکی داره استخونهای بدنم را تک تک از قفسه سینه ام میشکنه و در میاره.
تنهای دوای دردم دوری بود. البته دوا نبود مسکن بود.دوری من از او، حداقل، آتش عشقم را سبک و نحیف میکرد.ولی تمام نمیشد.دلم میخواست بدون اطلاع برم، ولی اینطوری تاب نمیآوردم. …
**

من توی سمانه حسهای عجیبی میدیدم.خیلی ساکت و بیطاقت شده بود.بدنش داغتر از همیشه بود.اینا از حرارتی که وقتی روی تخت با هم بودیم حس میکردم.زیر دوش حموم مدام به دیوار خیره خیره نگاه میکرد.حالتهایی مث افسردگی و گوشه گیری داشت.اون روز به دهن جفتمون زهر شد.
شبِ همون روز دستشا گرفتم، نشست روی تخت. منم جلوی پاش زانو زدم.ازش یه لب گرفتم و دستما انداختم دور کمرش. تو آغوشش که بودم بهش گفتم سمانه! دیگه از من بدت میاد؟!. منا دیگه دوستم نداری؟!. که یهو دیدم بغضش ترکید.شدت اشکی که داشت مث ترکیدن سدی بود که از شدت حجم عظیم آب ناگهانی،سیلی بزرگ توی مجرای رودخونه در جریان بیافته. نمیدونم این همه اشک را از کجا آورده بود!

**
شکنجه ی شدیدی میشدم. مثل تحمل کردن درد رنجور و شدیدی بود که جبرِ سکوت مجبور به خفقان و ناتوانی در فریاد زدن میکرد.سراسراون شب را گریه کردم. توی خودم. یادم نیست چند ساعت بود. اصلا یادم نیست. تنها مسکن، جدایی و دیده نشدنش بود. مدام به خودم میگفتم لعنت به عشق، لعنت به عاشقی، لعنت به من، لعنت به اون… زمین و زمان را نفرین میکردم.خودم و حتی عشقم را! شیدایی غلیظی توی وجودم هویدا بود.چشمهایم کدر شده بودند. شکنجه ایه که فقط عاشق میداند و بس.
گرگ و میش بود. رفتم تو حموم تصمیم را عملی کنم. خودکشی. وان را پر اب کردم. خواستم خودم را خفه کنم.اما چند باری تلاش کردم،نشد.میدونستم نمیشه اینطوری خودکشی کرد. اما راه بهتری به ذهنم نمیرسید.یاد قرصهایی که توی کابینت بود افتادم. ولی شنیده بودم که قرص زیاد، عامل مرگ آنی نیست. و دیگه نمیخواستم بیش از این زجر را متحمل بشم. هیچ راهی به ذهنم نمیرسید.با دستان لرزان نامه ی آخر را نوشتم. خودم را توی آینه دیدم.گودی عمیق و سیاهی پا چشمم میدیدم.فضای مرگ کل وجودم را احاطه کرده بود. دلم میخواست بمیریم. …
**

***
صبح روزی که سمانه خودکشی کرده بود.ناصر سعی کرد یه جنازه را زنده کنه. اما روحی که از عشقِ عشقش منزجر و خسته شده بود دیگر در اون جسم وجود نداشت.فقط و فقط نامه ای که اون از خودش برای ناصر گذاشته بود، از او باقی مانده بود.
***

انگار روحش در من حلول کرده بود.اشک عشق برایم جاری شد.و خودداری از بروز این حالت منا به جنون میکشید.نمیدانم چطور میشه یه کسی میتونه مث من در این حد پست باشه که کسی به خاطر عشقش نسبت به من و عدم توجه خودآگاهم نسبت به او، منجر به خودکشی اون بشه.نامه ای که نوشته بود را دیگر از بر بودم.فشار نبود اون و عشق خسته ام منا از یه قاتل بیشتر تو منگنه میگذاشت. تحمل این همه سنگینی و عدم قبول نبود او برایم در حد مرگ سخت و باورنکردنی بود.

عشق تورو چنانت کند
که ندانی چونان چنین شدی

*** شخص ثالث،واقف بر داستان | ** از دید سمانه(دختر عاشق پیشه)


ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

وبلاگ نو !

بعد از مدتی دوری و سرگردانی در سراب نوشتن و خوانده شدن و بعد از اون فیلترینگ شوم وبلاگ قبلی ام. حالا با شوکی که در اثر همین اتفاق به وجود اومده بود و یه دو ماهی مارو از نعمت نوشتن و خوانده شدن محروم کرده بود برگشتیم.

اونایی که مشترک فیدم هستند. تا الان حتما متوجه شدند که من با ادرس rezab2 روی یه وبلاگ جدید توی وردپرس اومدم. اما متاسفانه نه قدرتی و نه جایی وجود داره که من بگم اون وبلاگم درش تخته شده و بیایید روی این وبلاگ. البته من روی وبلاگ قبلیم بازدید کننده هایی که مشتری دائم باشند نداشتم. و فقط به خاطر بعضی پستها شاید خوانده میشدم. ولی نه همه اش. حالا اصلا کاری ام به این نداریم. اصلا من فرض را بر این میگیرم که وبلاگی از نو شروع کردم منتها با اطلاع 44 نفر. حالا به فرض محال اگه شما داری این پستا میخونی و میدونی که مشترک فیدم نیستی. مشترک بشو. اینم فیدم.

پی نوشت : صفحه ی مربوط به «درباره» ویرایش شده.


مشترک فید شوید !

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

توییتر

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بالاترین امتیازها

آمار

  • 14,147 hits

لایک‌خور فید فیدبرنریم

به 1 مشترک دیگر بپیوندید