عشق یکسویه،منزجرکننده روح

بغضی که تو گلوم گیر کرده بود داشت خفم میکرد.حس میکردم دستهایی استخوانی مدام گلوم را تا سرحد مرگ فشار میده.نگاه من از نامه ی روز جدایی او یه لحظه هم منا از یاد اون جدا نمیکرد. خسته ام.تحمل این اوقات بدون او مث تحمل بار سنگینی که هر بنی بشری را از پا درمیاره.آخر نمیدانم این عشق عمیق چجوری در من حلول کرده بود.

اولین بار توی یک کلوب با هم آشنا شدیم.اسمش سمانه بود.صورت ملیح و جذابی داشت،قد بلند و موهای بلوند ، خوش برخورد و مهربون. خلاصه روزی که اون گفت میخوام بیام ایران من تو کونم عروسی بود. تابستون وقتش خلوت تر بود و میتونست از دبی حتی به ایران هم بیاد.

***
مدتها گذشت، با هم بیرون میرفتند. کشش عشق سمانه نسبت به ناصر به صورت نامحسوس در جریان بود.وقتی روبروی هم میشنستند ناصر دستهای گرمش را لمس میکرد و قرنبه چشمهای سمانه به اندازه سکه 10 تومنی بزرگ میشد.
ناصر ، این شدت عشق را احساس نمیکرد. نمیدانم شاید از اول، رابطه را جدی نمیگرفته. شاید هم از این عشقی که بهش ابراز نمیشده اطلاع نداشته.
***

**
دوست داشتم، یعنی همیشه دوست داشتم که یه فردی باشه که بتونم بهش عشق بورزم. کسی که منا درک کنه. کسی که بتونم دوستش داشته باشم.حس و حرارتی که بین خودم و او میدیم غیرقابل وصف و تمام نشدنی به نظر میامد.ولی رفتارهای کودکانه و شاید هم از سر زور او بود که من همیشه خودم را تو سکوتم میشکستم.خودم و حرارت شدید عشقم را در تاریکی اعماق رابطه امان پنهان میکردم. ابرازش به قدری سخت و دشوار به نظر میامد که ترجیح میدادم این عشق تو این تاریکی جاودانه بشه.
روزهایی که با هم بیرون میرفتیم من کمتر میتونستم حالت معمولی داشته باشم.یه حس گیج و سمجی بود که ناگفتنیه و وقتی شدیدتر میشد که اون نمیتونست این عشق را توی من ببینه. ریچارگویی ومسخره بازی احمقانه ای که او داشت برای من جذاب بود. ولی از اینکه داشتم عشقم را تو این بودنهایِ بدون عشق دوسویه میکشتم ، عذاب شدیدی میکشیدم.خیلی شدید! مث این بود که یکی داره استخونهای بدنم را تک تک از قفسه سینه ام میشکنه و در میاره.
تنهای دوای دردم دوری بود. البته دوا نبود مسکن بود.دوری من از او، حداقل، آتش عشقم را سبک و نحیف میکرد.ولی تمام نمیشد.دلم میخواست بدون اطلاع برم، ولی اینطوری تاب نمیآوردم. …
**

من توی سمانه حسهای عجیبی میدیدم.خیلی ساکت و بیطاقت شده بود.بدنش داغتر از همیشه بود.اینا از حرارتی که وقتی روی تخت با هم بودیم حس میکردم.زیر دوش حموم مدام به دیوار خیره خیره نگاه میکرد.حالتهایی مث افسردگی و گوشه گیری داشت.اون روز به دهن جفتمون زهر شد.
شبِ همون روز دستشا گرفتم، نشست روی تخت. منم جلوی پاش زانو زدم.ازش یه لب گرفتم و دستما انداختم دور کمرش. تو آغوشش که بودم بهش گفتم سمانه! دیگه از من بدت میاد؟!. منا دیگه دوستم نداری؟!. که یهو دیدم بغضش ترکید.شدت اشکی که داشت مث ترکیدن سدی بود که از شدت حجم عظیم آب ناگهانی،سیلی بزرگ توی مجرای رودخونه در جریان بیافته. نمیدونم این همه اشک را از کجا آورده بود!

**
شکنجه ی شدیدی میشدم. مثل تحمل کردن درد رنجور و شدیدی بود که جبرِ سکوت مجبور به خفقان و ناتوانی در فریاد زدن میکرد.سراسراون شب را گریه کردم. توی خودم. یادم نیست چند ساعت بود. اصلا یادم نیست. تنها مسکن، جدایی و دیده نشدنش بود. مدام به خودم میگفتم لعنت به عشق، لعنت به عاشقی، لعنت به من، لعنت به اون… زمین و زمان را نفرین میکردم.خودم و حتی عشقم را! شیدایی غلیظی توی وجودم هویدا بود.چشمهایم کدر شده بودند. شکنجه ایه که فقط عاشق میداند و بس.
گرگ و میش بود. رفتم تو حموم تصمیم را عملی کنم. خودکشی. وان را پر اب کردم. خواستم خودم را خفه کنم.اما چند باری تلاش کردم،نشد.میدونستم نمیشه اینطوری خودکشی کرد. اما راه بهتری به ذهنم نمیرسید.یاد قرصهایی که توی کابینت بود افتادم. ولی شنیده بودم که قرص زیاد، عامل مرگ آنی نیست. و دیگه نمیخواستم بیش از این زجر را متحمل بشم. هیچ راهی به ذهنم نمیرسید.با دستان لرزان نامه ی آخر را نوشتم. خودم را توی آینه دیدم.گودی عمیق و سیاهی پا چشمم میدیدم.فضای مرگ کل وجودم را احاطه کرده بود. دلم میخواست بمیریم. …
**

***
صبح روزی که سمانه خودکشی کرده بود.ناصر سعی کرد یه جنازه را زنده کنه. اما روحی که از عشقِ عشقش منزجر و خسته شده بود دیگر در اون جسم وجود نداشت.فقط و فقط نامه ای که اون از خودش برای ناصر گذاشته بود، از او باقی مانده بود.
***

انگار روحش در من حلول کرده بود.اشک عشق برایم جاری شد.و خودداری از بروز این حالت منا به جنون میکشید.نمیدانم چطور میشه یه کسی میتونه مث من در این حد پست باشه که کسی به خاطر عشقش نسبت به من و عدم توجه خودآگاهم نسبت به او، منجر به خودکشی اون بشه.نامه ای که نوشته بود را دیگر از بر بودم.فشار نبود اون و عشق خسته ام منا از یه قاتل بیشتر تو منگنه میگذاشت. تحمل این همه سنگینی و عدم قبول نبود او برایم در حد مرگ سخت و باورنکردنی بود.

عشق تورو چنانت کند
که ندانی چونان چنین شدی

*** شخص ثالث،واقف بر داستان | ** از دید سمانه(دختر عاشق پیشه)


ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

Advertisements

11 Responses to “عشق یکسویه،منزجرکننده روح”


  1. 1 sahel مارس 15, 2009 در 8:47 ب.ظ.

    طبایع جز کشش کاری ندارند …
    حکیمان این کشش را عشق خوانند …
    .
    .
    عشقی که دوسویه نباشه فقط زجری هست که عاشق متحمل میشه …فقط همین …
    کاش همه عشق ها دوطرفه باشه و شیرین .

  2. 3 sahel مارس 15, 2009 در 10:16 ب.ظ.

    بنده نیز با افتخار شما را لینک کردم .

  3. 5 ایمان مارس 15, 2009 در 11:05 ب.ظ.

    نمیدونم چرا این داستان منو یاد یک نفری میندازه… نمیدونم کی اما خیلی آشناس، آشناتر از هرکسی!!

  4. 7 حکیمه مارس 16, 2009 در 12:04 ق.ظ.

    چه داستانه تلخی . خب از این جور اتفاقات کم نیستن . اتفاقاتی مشابه این که در نهایت یک نفر خودکشی میکنه …

  5. 9 مجيد مارس 16, 2009 در 12:33 ب.ظ.

    واقعا داستان غمناكي بود اشكم در اومد بسوزه پدر عاشقي

  6. 10 سارا آوریل 16, 2009 در 8:02 ق.ظ.

    هووم غم انگیز می باشد.

  7. 11 hamid reza ژوئن 17, 2011 در 11:46 ب.ظ.

    شقایق هم همینطور منو توی عشق خودش سوزوند وقتی عشق رو توی رفتار و چشمام خوند ازم دور شد و رفت


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




مشترک فید شوید !

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

توییتر

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بالاترین امتیازها

آمار

  • 14,120 hits

لایک‌خور فید فیدبرنریم

به 1 مشترک دیگر بپیوندید


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: