مسکنت دنیا

پاهایم را درون آب سرد فرو میکردم. آب، پایم را با خودش میبرد. سخت صخره را بغل کرده بودم. حس میکردم امواج سهمگین آب از هر طرف به سمت من حمله ور میشوند.به آسمان نگاهی کردم. آخرین نگاه خورشید به زمین را حس کردم. جاییکه وجود ابرهای آسمان که مانند قطرات فشرده شده کف بر روی سفره ایی آبی رنگ به خود میلولیدند و اجازه دید زدن بیشتر را به خورشید نمیداند.
> خودم را رها کردم …..

.

به یاد آوردم روزی را، در انبوه سیاهی که جلوی دیدم را سد میکرد ذرات پراکنده نور از لابه لای درختان پیچ در پیچ ، آرام آرام فضای اطراف را بهتر و بیشتر نمایان میکرد. به جایی رسیدم که تا مرز خاصی نور مشخصی رسیده بود. انگار مرزکشی کرده بودند.درختان بلند سربه فلک کشیده اطراف نور را احاطه کرده بودند.دختری در بین این مرز نشسته بود و شانه هایش به شدت تکان میخورد.جلوتر رفتم، صدای اشکش با صدای سکوت مهیب، صدای دلخراشی را تولید کرده بود. جرات نکردم بهش نزدیکتر بشم. رفتم پشت یکی از درختان بلند سربه فلک کشیده و نظاره گر زجه های سوزناک اون دختر شدم. نفهمیدم چقدر وقت است که اینجا منتظر خبری هستم. نمیدونستم اون چقدر منابع اشکی داره که اینگونه آه میکشد. بالاخره بعد از مدتی بلند شد و سمت نور حرکت کرد و رفت. زمان به حالت سابقش نبود بطوریکه ناگفتنیه. خیلی زود در گذر بود.به خودم اومدم دیدم حتی از بین آخرین درختهای نمایان در این نور هم اثری از اون اثیری نبود. دوست داشتم رد پاهای اون دختر را بگیرم و برسم بهش. که ناگهان صدای شیون بلندی که از گریه ی دختری می آمد گوشم را متوجه سمت نور کرد. بی هوا شروع به دویدن کردم. به مرز نور که رسیدم صدای مهیب رعد و برقی آمد و بلافاصله آسمان وحشی شروع به باریدن کرد. دویدم. از ردپای پای قبلی میرفتم. رسیدم به جایی که دیگر اون ردپا معلوم نبود. گیاهان کوتاه قد و نور ضعیف نارنجی رنگ تشخیص جای پا را غیرممکن میساخت. نگاهی سرسری مرا متوجه بیشه ای بزرگ در میان انبوه درختان بلند و تودرتو کرد. صدای گریه ی بغضی گون مرا متوجه اون دختر کرد.در شیب کنار بیشه لخت به پهلو چمباتمه زده بود.و زمین را بغل میکرد.مانند کسی که از دل درد شدید به خود میپیچد. جرات نمیکردم نزدیک شوم. یه حس سمجی منا وادار میکرد به اون نزدیکتر بشم.
بدنش کاملا سرد بود. انگار دو روزه که مرده . کم کم نور جایش را به تاریکی میدهد. آرام موهای سیاه بلند لختش را به گوشه ای میزنم.آن ابروهای کشیده جادویی ، آن چشمان کاملا بسته ی اثیری و آن لبان قاچ خورده گوشتی، آن گونه ی شهوت آورش ، من را وادار کرد تا این جسم مقدس را به همین حال رها نکنم. نمیدانم چقدر گذشت . کنار او ساعتها خوابیدم. انگار کسی که سالها عاشقش بودم حالا باید ترکش کنم. …..

.

> گرگ و میش بود.ابرهای خاکستری برجسته همانند قطرات فشرده شده کف،درختهای بیجان بی برگ و خشکیده، بیشه ای سراسر علف و پوسیده،گیاهان ازهال رفته و فضایی مبهم و غمزده اطرافم را احاطه کرده بود.هیجانی ناگفتنی در محیط سرد و بیروح اطراف در پاهایم اثر میکرد.در کنارم اون اثیری را دیدم. که از خنده شانه هایش به شدت تکان میخورد.نای حرکت نداشت.لباسهایم را کندم -مثل اون-و به سمتش رفتم.

آری، من دیگر در دنیای خیالی و گیج آدمها نبودم. اون اثیری منا دنبال خودش به جایی کشانده بود که از فقر و مسکنت خبری نبود. دنیایی برای درک عشق و داشتن آروزهای خوب و دست یافتنی.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

Advertisements

3 Responses to “مسکنت دنیا”


  1. 1 هوس مبهم مارس 25, 2009 در 11:10 ب.ظ.

    خیلی قشنگ بود ولی کاش انقدر اثیری رو تکرار نمیکردی پشت سر هم که قشنگیش در تعلیق بمونه.

  2. 2 حکیمه مارس 26, 2009 در 11:29 ب.ظ.

    سلام.
    خوندمش …
    از نظر ادبی زیبا نوشتی جملات رو …
    اما داستان های اینچنینی باید طولانی تر باشن
    لحن متن مثله رومان هست
    در کل خوب بود
    موفق باشی

    قربانت

  3. 3 sahel مارس 30, 2009 در 9:41 ق.ظ.

    جالب بود و از خوندنش لذت بردم .
    نثر جالبی داشت .


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




مشترک فید شوید !

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

توییتر

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بالاترین امتیازها

آمار

  • 14,120 hits

لایک‌خور فید فیدبرنریم

به 1 مشترک دیگر بپیوندید


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: