بایگانیِ مه 2009

مدعی

اون زمونی که گفتم پیاده شو باهم بریم، هی گفتی اگه پاش بیفته و یه پَ پَ هم گیرمون بیاد میدیمش به تو. تا مثل تاپاله‎های پاراشوت، با اون بنز افغانیت ببریش بیق آباد.
با دنده سنگین رفتی. ازت سبقت گرفتم. اومدی جلوم بوق بزنی. بهت گفتم برو دیروز بیا.
وقتی دیدیش، رفتی تو کَفِش، گفتی آخه باغت آباد، تویه بی‎اتیکت چطور چنین باقلوایی؟
پس، پودر شدی، دیگه هم پیدات نیست.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

Advertisements

درد مجهول

مردی تنها و بی‎کس با تنها دارایی‎اش، که چند تکه کاغذِ قلم خورده شده و چند کتاب مچاله شده بود، در دوردستی زندگی میکرد. تنها کاری که مطمئن بود بیشتر از دیگران بلد است، نویسندگی بود. سرد‎مزاج و بدعنق بود و با هیچ احدی نشست و برخواست نداشت. قلم عصبی و زهرماری داشت. به همین خاطر بود که شاید کسی سویش نمیامد.
روزی که او به قله‎ی ستوه و مسکنت همیشگی رسید، نامه‎ای نوشت و برای تمام دوستان خود به همراه عکس نیمرخ صورتش که با خنده‎ای همه را به مسخره گرفته بود، فرستاد. و در نامه‎اش چنین نوشته بود:

براستی نمیدانم، چرا هر بار دست به قلم میبرم، انگار که از قلمم زهر به جای جوهرِ تر بیرون میاید. هر خطی که مینویسم آکنده از درد و چرک و ناخوشیه. کدام درد، کدام دغدغه من را وادار به نوشتن میکند؟ کدام مورد ملول دور ولی آشنایست که قلمم را این گونه زخم‎خورده میکند؟ آیا هرگز نمیتوانم قلمی با رایحه‎ای سبز در دستم بگیریم و از دلخوشی‎ها، زیبایی‎ها و نگارک‎ها بنویسم. براستی چرا؟ مدتیست کژی و نادرستی در دفتر داستانم رسوخ کرده و چنان با قلمم محشور و ممزوج شده که به سختی میتوان باریکه‎ای از نور را از دور دید که رنگ امید و شادی به خود گرفته باشد. دفتر داستانم هم کم‎کم عادت کرده و با شوق بیشتری از قلم عریان و بی پرده‎ی غمخورده ام استقبال میکند. آیا این جریان شوم، جریانی ناتمام و بی‎پایانیست؟ چگونه توان جدا کردن این دو وجود به هم امیزه شده را دارم؟ آیا تا آخر این دو به هم وفادار و متکی خواهند بود؟ نه، نه، نمیخواهم اینچنین باشد. لعنت بر چنین ترکیبی که انسان را از کثافت و بدیمنی پر میکند و هر گونه تمایل به امید و سرزندگی را در خودش میمکد و از بین میبرد. راه برون‎رفت و جدایی این دو پیله‎ی گند و آشیانه‎ی بدشگونی چیست؟ آری، هر موردی هزینه و مکافاتی دارد که بابتش باید پرداخت. اما آیا صرف هزینه‎ی گزاف برای دوری و جدایی کافیست؟ کافی هم نباشد، تنها کاریست که با آن میتوانم خودم را از زیر بار نکبت و سیاهی عذاب آور، مقداری رهایی دهم.

شانس

در چند پست قبلم، وجود «شانس» را به طور کامل باطل کردم. آن هم با دلیل علمی. حال، با وجودی که من خودم وجود شانس را به طور علمی انکار کردم اما به طور عملی حضور شانس را در زندگیم شاهدم. نمیدانم، اگر شانس نباشد، پس چه هست؟ آخر مگر کسی که شانسش خوب است، همان نیست که همه اتفاقاتی که کمتر شخصا درش دخالت مستقیم دارد به وفق مرادش میشود و بدشانس عکسش. پس، اگر منی که برایم اتفاقات بد، پشت سرهم ردیف میشود، بدشانس نباشم، چه هستم؟ آیا اتفاقاتی که کاملا مستقل از فعلیت و تصمیم من هست، به طور متوالیا و به وجه بد نیز صورت میگیرد، آیا بازهم نمیشود گفت که شانس بدی دارم؟ نه، پس چه میتوان گفت؟

شیخ نظام

«نظام نظمینه» نام شخصی بود که در شهری زیستن میکرد. به واسطه‌ی اسمش علاقه‌اش را کشف نمود. روزی که شیخ معظم، شیخ نظام، به وسیله ی اعتبارش القاب متعددی گرفته بود، وارد کافه‌ای شد و از مرد و زن بودند که نگاه‌ها را بسمتش دوخته بودند. شیخ که علت عمده شهرتش را شیرین جوابی سریع با رعایت واج‌آرایی و همگونی لغات و اصطلاحات میدانست با همان قبای چاک دار سرمه‌ای و کلاه نمدی کوچکی که بر سر داشت و با آن خشم همیشگی‌اش وارد کافه شد. به عادت معهود شخصی یافت میشد که از لابه لای جمع لغت یا عبارتی بگوید. پس، شخصی گفت : «سمباده».

نگاه ها به دهان شیخ بود تا شعری من باب سمباده بگوید. ناجوانمردان چونین لغتی سختی یافته بودند. و اینچنین قصد ضربه زدن به شیخ معظم را داشتند. اما شیخ نظام که دوست نداشت لکه ای سیاه در جوابدهی سریع خود داشته باشد، ناگهان خود را روی زمین رها کرد. به طوری که کلاه نمدی از سرش افتاد و آن عینک ته استکانی اش شکست. ناگاه زیر پیشخون سُم اسبی را دید. پس، برای جواب حاضر شد. چونکه شیخ معظم، نظام نظینه با الهام از موجودیات اطرافش شعری شیرین در جواب سخن و کلامی میداد. با دیدن این سُم، کم کم و به زور بلند شد. شکم بزرگش را پشت عبایش پنهان کرد. رو به جمعیت کرد و چنین  در پاسخ «سمباده» گفت:
سَم، سُم اسب و سمبوسه، چه آسون سمباده سازه
so، سمباده و سس و سکه همشون سردی سازه

با مشاهده حال نزار و این حاضرجوابی استادانه، کافه‌چیان به وجد آمدند و فریاد و کف شادی برای شیخ معظم، شیخ نظام سر دادند. در همین حین بود که از میان انبوه جمعیت شخص لاغراندام و قدبلندی بیرون آمد و انگار که شاخ غول را کج کرده باشد به شیخ نظام چنین گفت:
شیخ شیخا !، شاخ شیخی مخشکد، مگر با خشونت
خشتک‌ات‌ ای شیخ شاخ دار، خَش کن
شیخیت‌ات خشکید،
خشونت را در خشتکت‌ات خشک کن

به شیخ، چونان برخورد که خواست زمین و زمان را پاره کند و به آسمان رود و با نیروی فرازمینی با این موجود پرادعایی زود بازده به مقابله بپردازد. و چنین گفت:
مسکنت و سکوت سی‌ات ساده‌ست صادر
ساکی سوزن و سوسک سی‌ات ساده‌ست صادر

سپس شیخ بالای سکویی رفت و در شماتت این جوان پیرنما چنین گفت:
جَوٌ جنون در جوانان جاری‌ایست
جَوٌ جیغ و جنجال و جینگولری جاری‌ایست
جَوٌ جوانان، جَوٌ جنونی جاری‌ایست
جو بهر جوان بری،حنجره جغد جهنده‌ایست
جَو جوانٌ، جمع سماجت در جمعیتی‌ایست
جز آب جوب و juice و جیش ، جوابی نی‌ایست
جواب جوان، جواب بهر جَنگ نی‌ایست
جواب جهالت و جُک در جُنگ جوان‌ایست

با کرختی و رخوتی خاص از بالای سکو پایین آمد. و به خودش قول داد تا روزهای آخر زندگی‌اش کلامی دیگر در این رابطه نگوید. و گوی را به جوانان بسپرد. کتابی در این زمینه نوشت. و سپرد برایش بعد از مرگ به چاپ برسانند.

.

مشترک دائم فید وبلاگ شوید.

در صورتی که مایل هستید به اشتراک بگذارید: Balatarin Friendfeed Twitthis

هالو

سینه ستبر کردم، خوب ؟
سخنی نو گفتم،  از این اراجیفاتت ؟
باب دندونش شدم، دیگه چی ؟
پاپی جونش شدم، محتاج و مدیونش شدم. بسه دیگه، گل بیگیر اون گاله را.
اما چه میشود کرد که دل زن مانند ماهی لیز و سرنده است. آره راست میگی. ولی در کل یه چی بگو، بگنجد.
{زد زیر خنده**، بعد، رو به من کرد و با غیظ غلیظ گفت: } سفیل!، اون الان مال منه. توی‌ه پاپتی لایقش نبودی. من باب دندونش شدم، من پاپی جونش شدم، عشق تو همان بهتر در پستوی خیالت گرد و خاک بخورد. شب بخیر هالو.

**نحوه خندیدن : ابروها را بالا داد و چشمانش را بست. لبانش را اطراف دندانش حلقه کرد. تا انتها دهانش را باز کرد و از ته گلو هارهار تیرتیر خندید.

نمیدانم کِی و کجا بود، که شخص مجهولی آمد و درگوشم گفت:

هر رفتنی، رسیدن نیست    لیک برای رسیدن باید رفت
هر رسیدنی، وصال نیست    لیک گَهی، فراق به ز وصال

آن شب از لحاظ روحی شکننده، خشک و فرتوت بودم. رخت‌هامو کندم. حموم آب سرد رفتم. توی وان به زوار کاشی های مرمری حموم خیره، و تو افکار منقطع و ویرانه خودم غرق بودم. اومدم و لخت، ولو شدم روی تخت.

از آن شب، سرخورده و بیچاره        به دنبال عشقم و دنیایی آواره
دیدی که چطور دوست، دشمن؟    خنجر میکشد از پشت برمن؟
نمیشد باورم، این اولین یار        به این آسان پر زند از یاد و دیدار

آخرین یادداشت یک روانی، قبل از نفس آخر.

.

مشترک دائم فید وبلاگ شوید.

اگر مایل هستید، میتوانید این مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید : Balatarin Friendfeed Twitthis

گناه

پسری عاشق شد،
عشقش، گذاشت و رفت،
پس، دختر بیمار شد و در نکبتی اسفبار درگیر
و چنین است سرانجام گناه کاران.

گَه گُه گیجَک، به گُنه میکند ربط        گَه گُهی، گُهِ گُه میکند نمط
گَـه به گُنَه، گَهی گُه، گَه گُهِ گُـه        گُه به گُـــنـَه، گُه به گُـــنَه

.

مشترک دائم فید وبلاگ شوید.

در بالاترینBalatarin فرندفید  Friendfeed و توییتر Twitthis این مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید.


مشترک فید شوید !

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

توییتر

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بالاترین امتیازها

آمار

  • 14,147 hits

لایک‌خور فید فیدبرنریم

به 1 مشترک دیگر بپیوندید