Archive for the 'مینیمال و حکایت' Category

توهم امید تا واقع‌بینی

فرق یه آدم توهمی با یه آدم واقع‌بین در کیفیت «امید»شونه. واقع‌بین، خسته‌ست، چون به درک صحیح منطقی از اطرافش رسیده و به هیچی دل نمی‌بنده و از همه چیز ناامیده. آدم توهمی اون چیزی رو که فکر میکنه، میبینه و کمتر با حقیقت محض سروکار داره و طبیعتا امیدش بیشتر… برای فرار از واقعیت باید توهمی بود. باید مواد مصرف کرد، باید کوکائین اسنیف کرد و اِکس خورد وگرنه در حلقه تکرار واقعیت‌ها می‌افتیم و غرق می‌شویم، از دنیا و زندگی وازده میشویم و در نهایت خودکشی می‌کنیم…

مشترک فید وبلاگ شوید…

ناامیدی در امید

ترس، اضطراب، وحشت، هراس و نگرانی در افکار و روانش ریشه دوانیده بود. او محکوم به زوال بود و هر لحظه رو به اضمحلال میرفت. آخر اوتنها، مریض و بی مصرف بود. اما شکست و مرگ را بر خود تسلیم نکرد. کمر همت بست. امید هدفش شد، پشتکار وسیله اش. تاخت و تاخت. ولی دست آخر مرد.

نصیحت

یک وجه از «نصیحت»ی که برخی میکند برمیگرد به سن و سال و کثرت تجربه. یک وجه دیگر اشاره به خودبزرگ بینی و خُردنگری جمعی دارد. اما وجهی از نصیحتی که برخی میکند بر میگردد به گوش به زنگ کردن خود. فردی مانند خود میبابند و چون همذات پنداری میکنند هدف گم شده اشان را در قالب نصیحتی به فرد، متوجه خود میسازند و در واقع خود را نصیحت میکند.

کاش میشد کَش میداشتیم

روزی شیخ نظام، به این فکر افتاد که قبل از او هم بودند کسانی که همچون خود، استاد بودند و ای بسا بهتر و قویتر. پس، تصمیم برآن گرفت کاری نو کند.
گفت، میخواهم چند مصراع شعری بگویم که آنقدر واج آرایی درش باشد که آب دهان خواننده پشت دندان و زیر زبانش چنان جمع شود که از شدت ناتوانی در تمدید کلام و اتمام شعر مجبور به قورت دادن ناگهانی مقدار زیادی آب دهان باشد.
آن شعر چنان به عظمت شیخ افزود که قطعا و یقینا مثال زدنی بود. اما متاسفانه، ناکسان و بی رحمان مقدار زیادی از آن اثر را از بین بردند و همکنون فقط چهار بیت از آن وجود دارد. باشد که انتشار همین شیخ نظام را خوشحال کند.

شیخ در جهت اصلاح امور کشوری میفرمایند:
کاش کِشت کشمش داشتیم
کاش میشد کَش میداشتیم
کاشت کشمش و برداشت کَش میداشتیم
کشور پر کشمش و با کَشی میداشتیم

کَش، کِش و کشمش، کشک نیست
کِشتی کشور  از بی کَشی شکست
کُشتی گرفتی با کَش، درهم شکستی کشور
یا بِکُش کَش را یا کَش بیاور کشور

.
توضیح کَش : حافظه ایست کوچک اما فوق العاده سریع از جنس SRAM که به آن حافظه نهان هم میگویند. ترانزیستور، این قطعه را تشکیل داده. کَش اصولا در ارتباط بین حافظه اصلی و CPU است. اخیرا تا سه سطح کَش در بازار موجود بوده. ولی کَش های مرسوم، کَش سطح یک و سطح دو است. کَش سطح دو به علت سرعت کمتر و ارزانی، حجم بیشتری داراست. اما کَش سطح یک که در کنار هسته ی ریزپردازنده است حجم کمتر ولی در عوض سرعت بسیار زیاد و قیمت گرانی دارد. کار اصلی کَش سرعت بخشیدن به درخواست های ریزپردازنده از حافظه ی اصلی است. به دلیل اینکه رَم، از جنس DRAM است و از خازن ساخته شده، هم هزینه ی ساخت کمتری دارد و هم سرعت خیلی کمتری نسبت به حافظه هایی که با ترانزیستور ساخته شده اند. و همین کُندی سرعت، باعث میشود CPU با این سرعت بالا، به تاخیر و توقف بیافتند. با استفاده از پدیده ی Locality که احتمال دستیابی مجدد و یا دستیابی به اطلاعات مجاور را بیشتر میداند، آن مواردی را بیشتر در کَش میآید غالبا همانهایی هستند که ریزپردازنده آنرا میخواهد. و همین امر از اکثر قدرتهای ریزپردازنده در جهت افزایش سرعت و بازدهی استفاده میکند.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

درد

خواباند زیر بیضه ام. بشکند پاهایش. از حال رفتم. دلپیچش و بیضه درد، دو درد سخت و جان درآور. هرچه میگذشت به دل دردم می افزایید. زانوهایم را بغل کرده بودم و روی زمین به خودم میپیچیدم. درد فراموش نشدنی داشت. بعد از ساعتی که آرام دردش به تسکین میرفت، یک حس فرازمانی مرا گرفت. حسی که به انسان روحیه و امید به زندگی میدهد بطوریکه ارزش و قدر زندگی را بهتر درک میکند. حالتیکه که انسان با خودش قول میدهد از فرصتهایش بهتر استفاده کند. بعد دوباره درد تکرار میشود.

شدن خواهی؟

حکایتی از شیخ معظم، شیخ نظام:

در گذر از کوچه، فردی را دیدم که نالان و سرگشته بود. از ظاهرش، پی به باطنش بردم و برایش این چنین گفتم:
شدن خواهی؟ پس، باید شد
گر نشدی، پس، نشو ناخوش
برای شدن، تلاشها باید شد
گر شدی، پس، باش تا باشی

در جایی دیگر شیخ میفرمایند: اصول و قوانین موفقیت در زندگی را، آدمهای ناموفق هم میدانند، اما فرق بین عالم بی عمل با عالم با عمل، تفاوت بین انسان موفق و انسان ناموفق را میسازد.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

مدعی

اون زمونی که گفتم پیاده شو باهم بریم، هی گفتی اگه پاش بیفته و یه پَ پَ هم گیرمون بیاد میدیمش به تو. تا مثل تاپاله‎های پاراشوت، با اون بنز افغانیت ببریش بیق آباد.
با دنده سنگین رفتی. ازت سبقت گرفتم. اومدی جلوم بوق بزنی. بهت گفتم برو دیروز بیا.
وقتی دیدیش، رفتی تو کَفِش، گفتی آخه باغت آباد، تویه بی‎اتیکت چطور چنین باقلوایی؟
پس، پودر شدی، دیگه هم پیدات نیست.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed


مشترک فید شوید !

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

توییتر

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بالاترین امتیازها

آمار

  • 14,108 hits

لایک‌خور فید فیدبرنریم

به 1 مشترک دیگر بپیوندید