Posts Tagged 'داستان'

روزنوشت[یک نوشته، فیلم «مارلی و من»]

  • اول، این متن را بخونید:
از آن دسته مردها بود که وقت بارانی یا کت خریدن اول به آسترش خوب نگاه میکرد و بعد که از رنگ و دوخت ساتن آستر مطمئن میشد آن را پرو میکرد و دست آخر از فروشنده- با یک حالت فخرآمیزی- می‌پرسید «ببخشید این کت چند؟» یا آرام با سبابه چند ضربه میزد به تخته‌ی کف کفش که حتما صدای چرمش بیاید بعد میگفت «شماره چهل و سه لطفا». خیلی وقتها آدم وسوسه میشد که صورتش را توی بیخ گردنش فرو کند و مطمئن باشد که یک بوی بی‌نظیر دلپذیر نصیبش میشود. من اکثر اوقات باران که میزد گوشم بی‌تاب زنگ تلفن میشد که برای قهوه عصر زنگ بزند و همانطور تامنینه بگوید «خانم پیاده‌روها رو دیدین؟ بوی بارون تو تراس شما هم پیچیده؟» بعد عصر که میشد میدیدم که از دور با آن لبخند مرموزش می‌آمد و مثل همیشه انگار که بازی رنگها را بداند، شال ارغوانی‌اش را با سورمه‌ای بافتنی‌اش ست میکرد و به من که میرسید هر دو بازویم را میگرفت و بعد هوای بینمان را با چشمهای بسته- انگار که دارد همه‌ی من‌را تنفس میکند- عمیق نفس میکشید ومیگفت «این هم بارون که سفارش داده بودین». بعد دستش را میکرد توی جیب شلوارش و آرنجش را تعارفم میکرد که یعنی بیا ردِ این پیاده‌رو را بگیریم و تا آخر برویم…ا

 

این بنظرم یک متن فوق العادست. صاحب نوشته اش را میدانم که زن است و این هم وبلاگش .تو گودر شیرش کردم. لایکش هم زدم. اما، این متن زیبا رو حیفم اومد کم خونده بشه اینه که اینجا هم عینا از این پست گذاشتمش تا شما هم چندین بار بخونید و لذت ببرید.
  • سال 2008 هالیوود، شاهد تولید چند فیلم عمده سگی بود. مثل «بولت» و «مارلی و من». دیروز فیلم مارلی و من را دیدم. فیلم واقعا سگی بود. به طوریکه 22 سگ مختلف در نقش محوری سگ فیلم نقش ایفا کردند. و اینقدر سگ محور است که تصوری که فرهنگ غرب نسبت به حیوانات خانگی(pet) دارند را مایی که در فرهنگمان به نوعی این چیزهارو نداریم، میتونیم علت کشش به حداقل سگ را درک کنیم. به عنوان مثال در جایی در آخر فیلم اُون ویلسون به سگش میگه: «بیش از هر چیزی دوست دارم». فیلم ساخته ی دیوید فرانکل هست که در ژانر خانوداگی-عشقی با بازیهایی خوب اُون ویلسون و جنیفر انیستون با بودجه شصت میلیون، فروش بسیار عالی 143 میلیون را برای خودش رقم زد. این فیلم کریسمس سال پیش در رقابت با مورد عجیب بنجامین باتن دو هفته در صدر باکس آفیس بود. به نظرم فیلم خوبی است برای یک آخر هفته ی یک زوج تازه مزدوج. از آنجایی که فیلم به واسطه بازیهای خوب بازیگرانش و همچنین فیلمنامه خوبش(که یک داستان پرفروش هم بوده)، بافت طبیعی یک خانواده را در این دو ساعت و سه دقیقه به خوبی به تصویر میکشد، فیلم را قابل لذت کرده است. ریت من به این فیلم 7.5 است. و ملت هم بهش 7.1 دادند.
  • https://i0.wp.com/img2.pict.com/cd/0a/71/1464046/0/4018018465.jpg

    تنها نکته ای شاید شمارو جلب به دیدن این فیلم کلیشه کند، تمایل به سگی بودن فیلمه. و این خودش موردی هست که از برپچسب کلیشه ای بودن فیلم را خارج میکنه. یه نکته ی جالب فیلم اینه که به دلیل غیرعادی بودن شخصیت سگ فیلم، اسم مارلی زیاد توسط جان و جنی صدا زده میشه. به طوریکه شک کردم اگر آلپاچیو رکورد فا.ک را در صورت زخمی داره، این فیلم هم رکورد «مارلی» را داره. بعد، این اسم به نظرم قشنگ هم هست. مخصوصا که حرف «ر» دارد و بعدش «ل» اومده. یعنی طوری توی دهن زیبا میچرخه که جذاب میشه. و مطمئنا انتخاب این اسم یکی از دلایلش همین بوده.

مشترک فید وبلاگ شوید…

یاد قدیما، یاد شاعریم!

خواننده های قدیمی اینجا، میدونند که من قبلا به صورت جدی تو کار داستان نویسی بودم و چند ماه پیش هم از این قضیه کشیدم بیرون. امروز یاد اون دوران افتاده بودم و یاد تلاشی که برای ساختن داستانی بر پایه ی شعری که گفته بودم، افتادم.
قضیه از این قرار بود که من چون به واج آرایی علاقه خاصی داشتم و راه تولید شعر اینجوری هم به نوعی کشف کرده بودم، تلاشم روی این بود که اول شعر را بگم و در واقع متناسب با محتوای شعر حاصله، داستانی جفت و جور کنم.
نمیخوام دیگه تو حوزه داستان نویسی وارد بشم. به همین دلیل دوست دارم ذوق خودتون را بگذارید پای این دو شعری که من همون روزا گفتم که به هم مرتبطتند و ببینید چه داستانهایی میشه از توش درآورد 🙂

شعر اول: پس، پاپاش،پاپاخ به سر، پارو کنون، تو پام میزد…

شعر دوم : پتک زدم، آن پاشکستم  صاحبش، پانصد و پنج زخم من زدم بر پایه اش

مشترک فید وبلاگ شوید…

درد مجهول

مردی تنها و بی‎کس با تنها دارایی‎اش، که چند تکه کاغذِ قلم خورده شده و چند کتاب مچاله شده بود، در دوردستی زندگی میکرد. تنها کاری که مطمئن بود بیشتر از دیگران بلد است، نویسندگی بود. سرد‎مزاج و بدعنق بود و با هیچ احدی نشست و برخواست نداشت. قلم عصبی و زهرماری داشت. به همین خاطر بود که شاید کسی سویش نمیامد.
روزی که او به قله‎ی ستوه و مسکنت همیشگی رسید، نامه‎ای نوشت و برای تمام دوستان خود به همراه عکس نیمرخ صورتش که با خنده‎ای همه را به مسخره گرفته بود، فرستاد. و در نامه‎اش چنین نوشته بود:

براستی نمیدانم، چرا هر بار دست به قلم میبرم، انگار که از قلمم زهر به جای جوهرِ تر بیرون میاید. هر خطی که مینویسم آکنده از درد و چرک و ناخوشیه. کدام درد، کدام دغدغه من را وادار به نوشتن میکند؟ کدام مورد ملول دور ولی آشنایست که قلمم را این گونه زخم‎خورده میکند؟ آیا هرگز نمیتوانم قلمی با رایحه‎ای سبز در دستم بگیریم و از دلخوشی‎ها، زیبایی‎ها و نگارک‎ها بنویسم. براستی چرا؟ مدتیست کژی و نادرستی در دفتر داستانم رسوخ کرده و چنان با قلمم محشور و ممزوج شده که به سختی میتوان باریکه‎ای از نور را از دور دید که رنگ امید و شادی به خود گرفته باشد. دفتر داستانم هم کم‎کم عادت کرده و با شوق بیشتری از قلم عریان و بی پرده‎ی غمخورده ام استقبال میکند. آیا این جریان شوم، جریانی ناتمام و بی‎پایانیست؟ چگونه توان جدا کردن این دو وجود به هم امیزه شده را دارم؟ آیا تا آخر این دو به هم وفادار و متکی خواهند بود؟ نه، نه، نمیخواهم اینچنین باشد. لعنت بر چنین ترکیبی که انسان را از کثافت و بدیمنی پر میکند و هر گونه تمایل به امید و سرزندگی را در خودش میمکد و از بین میبرد. راه برون‎رفت و جدایی این دو پیله‎ی گند و آشیانه‎ی بدشگونی چیست؟ آری، هر موردی هزینه و مکافاتی دارد که بابتش باید پرداخت. اما آیا صرف هزینه‎ی گزاف برای دوری و جدایی کافیست؟ کافی هم نباشد، تنها کاریست که با آن میتوانم خودم را از زیر بار نکبت و سیاهی عذاب آور، مقداری رهایی دهم.

شیخ نظام

«نظام نظمینه» نام شخصی بود که در شهری زیستن میکرد. به واسطه‌ی اسمش علاقه‌اش را کشف نمود. روزی که شیخ معظم، شیخ نظام، به وسیله ی اعتبارش القاب متعددی گرفته بود، وارد کافه‌ای شد و از مرد و زن بودند که نگاه‌ها را بسمتش دوخته بودند. شیخ که علت عمده شهرتش را شیرین جوابی سریع با رعایت واج‌آرایی و همگونی لغات و اصطلاحات میدانست با همان قبای چاک دار سرمه‌ای و کلاه نمدی کوچکی که بر سر داشت و با آن خشم همیشگی‌اش وارد کافه شد. به عادت معهود شخصی یافت میشد که از لابه لای جمع لغت یا عبارتی بگوید. پس، شخصی گفت : «سمباده».

نگاه ها به دهان شیخ بود تا شعری من باب سمباده بگوید. ناجوانمردان چونین لغتی سختی یافته بودند. و اینچنین قصد ضربه زدن به شیخ معظم را داشتند. اما شیخ نظام که دوست نداشت لکه ای سیاه در جوابدهی سریع خود داشته باشد، ناگهان خود را روی زمین رها کرد. به طوری که کلاه نمدی از سرش افتاد و آن عینک ته استکانی اش شکست. ناگاه زیر پیشخون سُم اسبی را دید. پس، برای جواب حاضر شد. چونکه شیخ معظم، نظام نظینه با الهام از موجودیات اطرافش شعری شیرین در جواب سخن و کلامی میداد. با دیدن این سُم، کم کم و به زور بلند شد. شکم بزرگش را پشت عبایش پنهان کرد. رو به جمعیت کرد و چنین  در پاسخ «سمباده» گفت:
سَم، سُم اسب و سمبوسه، چه آسون سمباده سازه
so، سمباده و سس و سکه همشون سردی سازه

با مشاهده حال نزار و این حاضرجوابی استادانه، کافه‌چیان به وجد آمدند و فریاد و کف شادی برای شیخ معظم، شیخ نظام سر دادند. در همین حین بود که از میان انبوه جمعیت شخص لاغراندام و قدبلندی بیرون آمد و انگار که شاخ غول را کج کرده باشد به شیخ نظام چنین گفت:
شیخ شیخا !، شاخ شیخی مخشکد، مگر با خشونت
خشتک‌ات‌ ای شیخ شاخ دار، خَش کن
شیخیت‌ات خشکید،
خشونت را در خشتکت‌ات خشک کن

به شیخ، چونان برخورد که خواست زمین و زمان را پاره کند و به آسمان رود و با نیروی فرازمینی با این موجود پرادعایی زود بازده به مقابله بپردازد. و چنین گفت:
مسکنت و سکوت سی‌ات ساده‌ست صادر
ساکی سوزن و سوسک سی‌ات ساده‌ست صادر

سپس شیخ بالای سکویی رفت و در شماتت این جوان پیرنما چنین گفت:
جَوٌ جنون در جوانان جاری‌ایست
جَوٌ جیغ و جنجال و جینگولری جاری‌ایست
جَوٌ جوانان، جَوٌ جنونی جاری‌ایست
جو بهر جوان بری،حنجره جغد جهنده‌ایست
جَو جوانٌ، جمع سماجت در جمعیتی‌ایست
جز آب جوب و juice و جیش ، جوابی نی‌ایست
جواب جوان، جواب بهر جَنگ نی‌ایست
جواب جهالت و جُک در جُنگ جوان‌ایست

با کرختی و رخوتی خاص از بالای سکو پایین آمد. و به خودش قول داد تا روزهای آخر زندگی‌اش کلامی دیگر در این رابطه نگوید. و گوی را به جوانان بسپرد. کتابی در این زمینه نوشت. و سپرد برایش بعد از مرگ به چاپ برسانند.

.

مشترک دائم فید وبلاگ شوید.

در صورتی که مایل هستید به اشتراک بگذارید: Balatarin Friendfeed Twitthis

هالو

سینه ستبر کردم، خوب ؟
سخنی نو گفتم،  از این اراجیفاتت ؟
باب دندونش شدم، دیگه چی ؟
پاپی جونش شدم، محتاج و مدیونش شدم. بسه دیگه، گل بیگیر اون گاله را.
اما چه میشود کرد که دل زن مانند ماهی لیز و سرنده است. آره راست میگی. ولی در کل یه چی بگو، بگنجد.
{زد زیر خنده**، بعد، رو به من کرد و با غیظ غلیظ گفت: } سفیل!، اون الان مال منه. توی‌ه پاپتی لایقش نبودی. من باب دندونش شدم، من پاپی جونش شدم، عشق تو همان بهتر در پستوی خیالت گرد و خاک بخورد. شب بخیر هالو.

**نحوه خندیدن : ابروها را بالا داد و چشمانش را بست. لبانش را اطراف دندانش حلقه کرد. تا انتها دهانش را باز کرد و از ته گلو هارهار تیرتیر خندید.

نمیدانم کِی و کجا بود، که شخص مجهولی آمد و درگوشم گفت:

هر رفتنی، رسیدن نیست    لیک برای رسیدن باید رفت
هر رسیدنی، وصال نیست    لیک گَهی، فراق به ز وصال

آن شب از لحاظ روحی شکننده، خشک و فرتوت بودم. رخت‌هامو کندم. حموم آب سرد رفتم. توی وان به زوار کاشی های مرمری حموم خیره، و تو افکار منقطع و ویرانه خودم غرق بودم. اومدم و لخت، ولو شدم روی تخت.

از آن شب، سرخورده و بیچاره        به دنبال عشقم و دنیایی آواره
دیدی که چطور دوست، دشمن؟    خنجر میکشد از پشت برمن؟
نمیشد باورم، این اولین یار        به این آسان پر زند از یاد و دیدار

آخرین یادداشت یک روانی، قبل از نفس آخر.

.

مشترک دائم فید وبلاگ شوید.

اگر مایل هستید، میتوانید این مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید : Balatarin Friendfeed Twitthis

شانتاژ یک بی‌سگ

شنیده بودم که پریشان دل، پریشان میکند هم صحبت خود را. اما باورم نمیشد.تا اینکه پسر نوح با بدان بنشست، خاندان نوبتش گم شد. بد رقم پریشان دل شدم. اما به خودم گفتم پسِ ِ هر نشیبی، فرازیست. و دم حکیمی را دیدم، حال ویرانم را دید و اینچنین گفت: پند گیر از مصائب دیگران، تا نگیرند دیگران از تو پند. به خود گفتم پند حکیم، عین صواب است و محض خیر.
تکلٌف چون نباشد، خوش توان زیست. پس، زندگیم بر وفق مراد شد.کارونسرایی به راه انداختم. کارم سکه شد. پولم از پارو هم بالاتر رفت. اما مال چون بسیار گردد کم شود آسودگی. و دم حکیمی را دیدم، حال ویرانم را دید و اینچنین گفت: مال است نه جان است که آسان بتوان داد.سخت تعجب کردم. به خود گفتم ما که رسوای جهانیم، غم عالم پشم است.سکه را بچسب که حیف است این تن سالم به زیر خاک رود.

سرمایه حیات امید است و آرزو. نه امید داشتم و نه به آرزو جونم میرسیدم.اما سعی هرکس به قدر همت اوست.در مورد آرزو دوستی بهم گفت: سگ را تو ز روی صاحبِ سگ بشناس. نظربه آنچه از فاسق ِ آرزو شنیده و دیده بودم. به نظرم آمد که تصدیق بی وقوف و سکوت وقوف داری که من دارم را او ندارد.
تو فکر مجادله با فاسق ِ آرزو نبودم. چون سنگ بی قیمت اگر کاسه زرین شکند، قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود.روزی دوباره به هدف مجاب نظر صاحب سگ به دیدارش رفتم. خیر، سودی ندهد موعظه بر تیره دلان.شرتم پرچم شد.سرمایه حیاتم به .. رفت.ببایست کاری میکردم.

آتش نکند رقص، اگر چوب نباشد. فاسق ِ آرزو بی پول و مسکین شد. آدم عاقل به نیشتر مشت میزنه؟ آخر، این شب، روز شد.آرزو، آرزویم را ساخت.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

مسکنت دنیا

پاهایم را درون آب سرد فرو میکردم. آب، پایم را با خودش میبرد. سخت صخره را بغل کرده بودم. حس میکردم امواج سهمگین آب از هر طرف به سمت من حمله ور میشوند.به آسمان نگاهی کردم. آخرین نگاه خورشید به زمین را حس کردم. جاییکه وجود ابرهای آسمان که مانند قطرات فشرده شده کف بر روی سفره ایی آبی رنگ به خود میلولیدند و اجازه دید زدن بیشتر را به خورشید نمیداند.
> خودم را رها کردم …..

.

به یاد آوردم روزی را، در انبوه سیاهی که جلوی دیدم را سد میکرد ذرات پراکنده نور از لابه لای درختان پیچ در پیچ ، آرام آرام فضای اطراف را بهتر و بیشتر نمایان میکرد. به جایی رسیدم که تا مرز خاصی نور مشخصی رسیده بود. انگار مرزکشی کرده بودند.درختان بلند سربه فلک کشیده اطراف نور را احاطه کرده بودند.دختری در بین این مرز نشسته بود و شانه هایش به شدت تکان میخورد.جلوتر رفتم، صدای اشکش با صدای سکوت مهیب، صدای دلخراشی را تولید کرده بود. جرات نکردم بهش نزدیکتر بشم. رفتم پشت یکی از درختان بلند سربه فلک کشیده و نظاره گر زجه های سوزناک اون دختر شدم. نفهمیدم چقدر وقت است که اینجا منتظر خبری هستم. نمیدونستم اون چقدر منابع اشکی داره که اینگونه آه میکشد. بالاخره بعد از مدتی بلند شد و سمت نور حرکت کرد و رفت. زمان به حالت سابقش نبود بطوریکه ناگفتنیه. خیلی زود در گذر بود.به خودم اومدم دیدم حتی از بین آخرین درختهای نمایان در این نور هم اثری از اون اثیری نبود. دوست داشتم رد پاهای اون دختر را بگیرم و برسم بهش. که ناگهان صدای شیون بلندی که از گریه ی دختری می آمد گوشم را متوجه سمت نور کرد. بی هوا شروع به دویدن کردم. به مرز نور که رسیدم صدای مهیب رعد و برقی آمد و بلافاصله آسمان وحشی شروع به باریدن کرد. دویدم. از ردپای پای قبلی میرفتم. رسیدم به جایی که دیگر اون ردپا معلوم نبود. گیاهان کوتاه قد و نور ضعیف نارنجی رنگ تشخیص جای پا را غیرممکن میساخت. نگاهی سرسری مرا متوجه بیشه ای بزرگ در میان انبوه درختان بلند و تودرتو کرد. صدای گریه ی بغضی گون مرا متوجه اون دختر کرد.در شیب کنار بیشه لخت به پهلو چمباتمه زده بود.و زمین را بغل میکرد.مانند کسی که از دل درد شدید به خود میپیچد. جرات نمیکردم نزدیک شوم. یه حس سمجی منا وادار میکرد به اون نزدیکتر بشم.
بدنش کاملا سرد بود. انگار دو روزه که مرده . کم کم نور جایش را به تاریکی میدهد. آرام موهای سیاه بلند لختش را به گوشه ای میزنم.آن ابروهای کشیده جادویی ، آن چشمان کاملا بسته ی اثیری و آن لبان قاچ خورده گوشتی، آن گونه ی شهوت آورش ، من را وادار کرد تا این جسم مقدس را به همین حال رها نکنم. نمیدانم چقدر گذشت . کنار او ساعتها خوابیدم. انگار کسی که سالها عاشقش بودم حالا باید ترکش کنم. …..

.

> گرگ و میش بود.ابرهای خاکستری برجسته همانند قطرات فشرده شده کف،درختهای بیجان بی برگ و خشکیده، بیشه ای سراسر علف و پوسیده،گیاهان ازهال رفته و فضایی مبهم و غمزده اطرافم را احاطه کرده بود.هیجانی ناگفتنی در محیط سرد و بیروح اطراف در پاهایم اثر میکرد.در کنارم اون اثیری را دیدم. که از خنده شانه هایش به شدت تکان میخورد.نای حرکت نداشت.لباسهایم را کندم -مثل اون-و به سمتش رفتم.

آری، من دیگر در دنیای خیالی و گیج آدمها نبودم. اون اثیری منا دنبال خودش به جایی کشانده بود که از فقر و مسکنت خبری نبود. دنیایی برای درک عشق و داشتن آروزهای خوب و دست یافتنی.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed


مشترک فید شوید !

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

توییتر

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بالاترین امتیازها

آمار

  • 14,107 hits

لایک‌خور فید فیدبرنریم

به 1 مشترک دیگر بپیوندید