Posts Tagged 'دفتر داستان'

درد مجهول

مردی تنها و بی‎کس با تنها دارایی‎اش، که چند تکه کاغذِ قلم خورده شده و چند کتاب مچاله شده بود، در دوردستی زندگی میکرد. تنها کاری که مطمئن بود بیشتر از دیگران بلد است، نویسندگی بود. سرد‎مزاج و بدعنق بود و با هیچ احدی نشست و برخواست نداشت. قلم عصبی و زهرماری داشت. به همین خاطر بود که شاید کسی سویش نمیامد.
روزی که او به قله‎ی ستوه و مسکنت همیشگی رسید، نامه‎ای نوشت و برای تمام دوستان خود به همراه عکس نیمرخ صورتش که با خنده‎ای همه را به مسخره گرفته بود، فرستاد. و در نامه‎اش چنین نوشته بود:

براستی نمیدانم، چرا هر بار دست به قلم میبرم، انگار که از قلمم زهر به جای جوهرِ تر بیرون میاید. هر خطی که مینویسم آکنده از درد و چرک و ناخوشیه. کدام درد، کدام دغدغه من را وادار به نوشتن میکند؟ کدام مورد ملول دور ولی آشنایست که قلمم را این گونه زخم‎خورده میکند؟ آیا هرگز نمیتوانم قلمی با رایحه‎ای سبز در دستم بگیریم و از دلخوشی‎ها، زیبایی‎ها و نگارک‎ها بنویسم. براستی چرا؟ مدتیست کژی و نادرستی در دفتر داستانم رسوخ کرده و چنان با قلمم محشور و ممزوج شده که به سختی میتوان باریکه‎ای از نور را از دور دید که رنگ امید و شادی به خود گرفته باشد. دفتر داستانم هم کم‎کم عادت کرده و با شوق بیشتری از قلم عریان و بی پرده‎ی غمخورده ام استقبال میکند. آیا این جریان شوم، جریانی ناتمام و بی‎پایانیست؟ چگونه توان جدا کردن این دو وجود به هم امیزه شده را دارم؟ آیا تا آخر این دو به هم وفادار و متکی خواهند بود؟ نه، نه، نمیخواهم اینچنین باشد. لعنت بر چنین ترکیبی که انسان را از کثافت و بدیمنی پر میکند و هر گونه تمایل به امید و سرزندگی را در خودش میمکد و از بین میبرد. راه برون‎رفت و جدایی این دو پیله‎ی گند و آشیانه‎ی بدشگونی چیست؟ آری، هر موردی هزینه و مکافاتی دارد که بابتش باید پرداخت. اما آیا صرف هزینه‎ی گزاف برای دوری و جدایی کافیست؟ کافی هم نباشد، تنها کاریست که با آن میتوانم خودم را از زیر بار نکبت و سیاهی عذاب آور، مقداری رهایی دهم.

Advertisements

مشترک فید شوید !

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

توییتر

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بالاترین امتیازها

آمار

  • 14,120 hits

لایک‌خور فید فیدبرنریم

به 1 مشترک دیگر بپیوندید