Posts Tagged 'زندگی'

آرزو در روزگار ما

یکی از آرزوهام این بوده که برم یه شهر خیلی کوچیک تو اروپا، که نه ایرانی توش باشه و نه کلا جمعیت زیادی داشته باشه، اما در عین حال باصفا و رو به دریا. در کنار دریا یه ویلا داشتم که به طور خاص سونایِ خشکی داشت که رویَش به تلاطم دریا بود و در هوای ابری که مدام باد، درختانِ نخل رو کج می‌کند در حالیکه صدای موزیکِ خفیف رومانتیکی از اتاق کارم میاید دستم را عاشقانه در دستان دوست‌دخترم بگیرم و در حین اینکه آروم به صدای زمزمه‌ی آهنگی که میخونه گوش میدم، به‌آرومی یه بغلی شراب بخورم و به روزگارم بیاندیشم. برایش با فندکِ زیپوم سیگارش را و برایم، پیپم را روشن بکند. و در حالیکه ته‌مانده‌ی لیوان شرابم را می‌نوشد به روزگارمان بیاندیشیم.

درد

خواباند زیر بیضه ام. بشکند پاهایش. از حال رفتم. دلپیچش و بیضه درد، دو درد سخت و جان درآور. هرچه میگذشت به دل دردم می افزایید. زانوهایم را بغل کرده بودم و روی زمین به خودم میپیچیدم. درد فراموش نشدنی داشت. بعد از ساعتی که آرام دردش به تسکین میرفت، یک حس فرازمانی مرا گرفت. حسی که به انسان روحیه و امید به زندگی میدهد بطوریکه ارزش و قدر زندگی را بهتر درک میکند. حالتیکه که انسان با خودش قول میدهد از فرصتهایش بهتر استفاده کند. بعد دوباره درد تکرار میشود.


مشترک فید شوید !

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

توییتر

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بالاترین امتیازها

آمار

  • 14,107 hits

لایک‌خور فید فیدبرنریم

به 1 مشترک دیگر بپیوندید