Posts Tagged 'عشق یکسویه'

هالو

سینه ستبر کردم، خوب ؟
سخنی نو گفتم،  از این اراجیفاتت ؟
باب دندونش شدم، دیگه چی ؟
پاپی جونش شدم، محتاج و مدیونش شدم. بسه دیگه، گل بیگیر اون گاله را.
اما چه میشود کرد که دل زن مانند ماهی لیز و سرنده است. آره راست میگی. ولی در کل یه چی بگو، بگنجد.
{زد زیر خنده**، بعد، رو به من کرد و با غیظ غلیظ گفت: } سفیل!، اون الان مال منه. توی‌ه پاپتی لایقش نبودی. من باب دندونش شدم، من پاپی جونش شدم، عشق تو همان بهتر در پستوی خیالت گرد و خاک بخورد. شب بخیر هالو.

**نحوه خندیدن : ابروها را بالا داد و چشمانش را بست. لبانش را اطراف دندانش حلقه کرد. تا انتها دهانش را باز کرد و از ته گلو هارهار تیرتیر خندید.

نمیدانم کِی و کجا بود، که شخص مجهولی آمد و درگوشم گفت:

هر رفتنی، رسیدن نیست    لیک برای رسیدن باید رفت
هر رسیدنی، وصال نیست    لیک گَهی، فراق به ز وصال

آن شب از لحاظ روحی شکننده، خشک و فرتوت بودم. رخت‌هامو کندم. حموم آب سرد رفتم. توی وان به زوار کاشی های مرمری حموم خیره، و تو افکار منقطع و ویرانه خودم غرق بودم. اومدم و لخت، ولو شدم روی تخت.

از آن شب، سرخورده و بیچاره        به دنبال عشقم و دنیایی آواره
دیدی که چطور دوست، دشمن؟    خنجر میکشد از پشت برمن؟
نمیشد باورم، این اولین یار        به این آسان پر زند از یاد و دیدار

آخرین یادداشت یک روانی، قبل از نفس آخر.

.

مشترک دائم فید وبلاگ شوید.

اگر مایل هستید، میتوانید این مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید : Balatarin Friendfeed Twitthis

Advertisements

عشق یکسویه،منزجرکننده روح

بغضی که تو گلوم گیر کرده بود داشت خفم میکرد.حس میکردم دستهایی استخوانی مدام گلوم را تا سرحد مرگ فشار میده.نگاه من از نامه ی روز جدایی او یه لحظه هم منا از یاد اون جدا نمیکرد. خسته ام.تحمل این اوقات بدون او مث تحمل بار سنگینی که هر بنی بشری را از پا درمیاره.آخر نمیدانم این عشق عمیق چجوری در من حلول کرده بود.

اولین بار توی یک کلوب با هم آشنا شدیم.اسمش سمانه بود.صورت ملیح و جذابی داشت،قد بلند و موهای بلوند ، خوش برخورد و مهربون. خلاصه روزی که اون گفت میخوام بیام ایران من تو کونم عروسی بود. تابستون وقتش خلوت تر بود و میتونست از دبی حتی به ایران هم بیاد.

***
مدتها گذشت، با هم بیرون میرفتند. کشش عشق سمانه نسبت به ناصر به صورت نامحسوس در جریان بود.وقتی روبروی هم میشنستند ناصر دستهای گرمش را لمس میکرد و قرنبه چشمهای سمانه به اندازه سکه 10 تومنی بزرگ میشد.
ناصر ، این شدت عشق را احساس نمیکرد. نمیدانم شاید از اول، رابطه را جدی نمیگرفته. شاید هم از این عشقی که بهش ابراز نمیشده اطلاع نداشته.
***

**
دوست داشتم، یعنی همیشه دوست داشتم که یه فردی باشه که بتونم بهش عشق بورزم. کسی که منا درک کنه. کسی که بتونم دوستش داشته باشم.حس و حرارتی که بین خودم و او میدیم غیرقابل وصف و تمام نشدنی به نظر میامد.ولی رفتارهای کودکانه و شاید هم از سر زور او بود که من همیشه خودم را تو سکوتم میشکستم.خودم و حرارت شدید عشقم را در تاریکی اعماق رابطه امان پنهان میکردم. ابرازش به قدری سخت و دشوار به نظر میامد که ترجیح میدادم این عشق تو این تاریکی جاودانه بشه.
روزهایی که با هم بیرون میرفتیم من کمتر میتونستم حالت معمولی داشته باشم.یه حس گیج و سمجی بود که ناگفتنیه و وقتی شدیدتر میشد که اون نمیتونست این عشق را توی من ببینه. ریچارگویی ومسخره بازی احمقانه ای که او داشت برای من جذاب بود. ولی از اینکه داشتم عشقم را تو این بودنهایِ بدون عشق دوسویه میکشتم ، عذاب شدیدی میکشیدم.خیلی شدید! مث این بود که یکی داره استخونهای بدنم را تک تک از قفسه سینه ام میشکنه و در میاره.
تنهای دوای دردم دوری بود. البته دوا نبود مسکن بود.دوری من از او، حداقل، آتش عشقم را سبک و نحیف میکرد.ولی تمام نمیشد.دلم میخواست بدون اطلاع برم، ولی اینطوری تاب نمیآوردم. …
**

من توی سمانه حسهای عجیبی میدیدم.خیلی ساکت و بیطاقت شده بود.بدنش داغتر از همیشه بود.اینا از حرارتی که وقتی روی تخت با هم بودیم حس میکردم.زیر دوش حموم مدام به دیوار خیره خیره نگاه میکرد.حالتهایی مث افسردگی و گوشه گیری داشت.اون روز به دهن جفتمون زهر شد.
شبِ همون روز دستشا گرفتم، نشست روی تخت. منم جلوی پاش زانو زدم.ازش یه لب گرفتم و دستما انداختم دور کمرش. تو آغوشش که بودم بهش گفتم سمانه! دیگه از من بدت میاد؟!. منا دیگه دوستم نداری؟!. که یهو دیدم بغضش ترکید.شدت اشکی که داشت مث ترکیدن سدی بود که از شدت حجم عظیم آب ناگهانی،سیلی بزرگ توی مجرای رودخونه در جریان بیافته. نمیدونم این همه اشک را از کجا آورده بود!

**
شکنجه ی شدیدی میشدم. مثل تحمل کردن درد رنجور و شدیدی بود که جبرِ سکوت مجبور به خفقان و ناتوانی در فریاد زدن میکرد.سراسراون شب را گریه کردم. توی خودم. یادم نیست چند ساعت بود. اصلا یادم نیست. تنها مسکن، جدایی و دیده نشدنش بود. مدام به خودم میگفتم لعنت به عشق، لعنت به عاشقی، لعنت به من، لعنت به اون… زمین و زمان را نفرین میکردم.خودم و حتی عشقم را! شیدایی غلیظی توی وجودم هویدا بود.چشمهایم کدر شده بودند. شکنجه ایه که فقط عاشق میداند و بس.
گرگ و میش بود. رفتم تو حموم تصمیم را عملی کنم. خودکشی. وان را پر اب کردم. خواستم خودم را خفه کنم.اما چند باری تلاش کردم،نشد.میدونستم نمیشه اینطوری خودکشی کرد. اما راه بهتری به ذهنم نمیرسید.یاد قرصهایی که توی کابینت بود افتادم. ولی شنیده بودم که قرص زیاد، عامل مرگ آنی نیست. و دیگه نمیخواستم بیش از این زجر را متحمل بشم. هیچ راهی به ذهنم نمیرسید.با دستان لرزان نامه ی آخر را نوشتم. خودم را توی آینه دیدم.گودی عمیق و سیاهی پا چشمم میدیدم.فضای مرگ کل وجودم را احاطه کرده بود. دلم میخواست بمیریم. …
**

***
صبح روزی که سمانه خودکشی کرده بود.ناصر سعی کرد یه جنازه را زنده کنه. اما روحی که از عشقِ عشقش منزجر و خسته شده بود دیگر در اون جسم وجود نداشت.فقط و فقط نامه ای که اون از خودش برای ناصر گذاشته بود، از او باقی مانده بود.
***

انگار روحش در من حلول کرده بود.اشک عشق برایم جاری شد.و خودداری از بروز این حالت منا به جنون میکشید.نمیدانم چطور میشه یه کسی میتونه مث من در این حد پست باشه که کسی به خاطر عشقش نسبت به من و عدم توجه خودآگاهم نسبت به او، منجر به خودکشی اون بشه.نامه ای که نوشته بود را دیگر از بر بودم.فشار نبود اون و عشق خسته ام منا از یه قاتل بیشتر تو منگنه میگذاشت. تحمل این همه سنگینی و عدم قبول نبود او برایم در حد مرگ سخت و باورنکردنی بود.

عشق تورو چنانت کند
که ندانی چونان چنین شدی

*** شخص ثالث،واقف بر داستان | ** از دید سمانه(دختر عاشق پیشه)


ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed


مشترک فید شوید !

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

بالاترین امتیازها

آمار

  • 14,147 hits

لایک‌خور فید فیدبرنریم

به 1 مشترک دیگر بپیوندید